David Gilmour گیتاریست و آوازنویس انگلیسی و از اعضاء گروه پینک فلوید است.
گیلمور در ۶ مارس ۱۹۴۶ میلادی در گرانچستر در اطراف لندن به دنیا آمد. او از همان دوران کودکی به موسیقی علاقه داشت و از ۱۳ سالگی نواختن گیتار را آموخت.
وی با سید برت(به انگلیسی: syd barrett) بنیانگذار گروه پینک فلوید در دانشگاه کمبریج دوست بود و در سال ۱۹۶۸ جایگزین سید برت (که به علت مصرف زیاد الاسدیدچار مشکل روانی شده بود) شد.
او در خوانندگی و آهنگسازی و نواختن گیتار و نوشتن متن موسیقی در گروه پینک فلوید نقش داشت. گیلمور بهخاطر فعالیتهای بشردوستانه و شرکت در خیریهها در تمام طول دوران حرفهای خود، شهرت یافته است. این هنرمند و عضو سابق گروه پینک فلوید، ۴ آلبوم انفرادی را تهیه و ضبط کرده و ۶ تک آهنگ را نیز در کارنامهٔ فعالیت خود دارد.[۱]
مجله رولینگ استون در سال ۲۰۱۱ و در ردهبندی ۱۰۰ گیتاریست برتر تمامی دوران ديويد گيلمور را در رتبه 14 قرار داد.[۲]
در سال ۲۰۰۷ خوانندگان مجلهٔ Guitar World تکنوازیهای دیوید گیلمور را در ۳ اثر از پینک فلوید جزو ۱۰۰ تکنوازی برتر گیتار در جهان انتخاب کردند
متن یک گفتگو:
ما مردانی یاغی بودیم
آرتور شوپنهاوئر (۱۷۸۸–۱۸۶۰ میلادی) فیلسوف آلمانی یکی از بزرگترین فلاسفه اروپا و فیلسوف پرنفوذ تاریخ در حوزه اخلاق، هنر، ادبیات معاصر و روانشناسی جدید
او در شهر دانزیگ در پادشاهی پروس (گدانسک در لهستان امروزی[۱]) از پدری تاجر و ثروتمند و مادری نویسنده (جوانا شوپنهاوئر) متولد گشت، در ۱۸۰۵ پدرش خودکشی کرد و مادرش به وایمار رفت. شوپنهاوئر با ازدواج مجدد مادرش مخالف بود و همین امر باعث شد فلسفهٔ او حاوی عقایدی نیمه حقیقی در مورد زنان باشد . رابطهٔ مادر و فرزند مدتی رسمی و بدور از نزاع بود اما مادرش که از گوتهشنیده بود او مردی بزرگ خواهد شد با انداختن او از پلهها با رابطه مادر و فرزند پایان داد.[۲]
شوپنهاوئر با گوته نویسنده آلمانی و هگل فلیسوف مشهور رابطه داشت و چندی بعد به وسیله یک هندو از عقاید بودائیان آگاهی یافت و پس از تجسس و تفکر زیاد به آئین بودایی اعتقاد کامل یافت. مدتی نیز به تدریس پرداخت. لیکن چون کارش نگرفت آن را رها کرده و به تدوین و تحریر کتابی موسوم به «جهان همچون اراده و تصور» پرداخت و چون کتابش نیز مورد توجه مردم واقع نشد به سختی از مردم رنجیدهخاطر و نسبت به اجتماع بدبین گشت. شانزده سال پس از انتشار کتاب به شوپنهاور اطلاع دادند قسمت اعظم نسخ چاپی کتاب به جای کاغذ باطاله فروختهاند.[۳]
او را در سال ۱۸۲۲ به عنوان استادیار به دانشگاه برلین دعوت کردند. او همان ساعات هگل را برای تدریس انتخاب کرد و این کار باعث شرکت نکردن دانشجویان در کلاس او شد؛ به همین دلیل استعفا داد و هجونامهای بر ضد هگل نوشت. با شیوع بیماری وبا؛ برلین را به مقصد فرانکفورت ترک کرد و تا آخر عمر در همانجا ماند.[
شوپنهاور تا آخر عمر ازدواج نکرد و ازدواج را مسئولیتی احمقانه میدانست
نیچه
این کتاب را به سمفونی ای درچهارموومان تشبیه میکنند. هرکدام از آنها دارای فضای خاص خود است.این کتاب با بحثی انتزاعی در باب نسبت ما با جهانی که تجربه اش میکنیم «آن گونه که که آن را به خود باز مینماییم»آغاز میشود. دربخش دوم به این که واقعیتی ژرف تر از جهانی که علم توصیفش میکند اشاره میکند: زمانی که میتوانیم به این جهان (جهان همچون اراده) نظری اجمالی بیندازیم که حرکات جسمانی ناشی از ارادهٔ خود را در نظر آوریم. بخش سوم بحثی است خوش بینانه در باب هنر. در این جا شوپنهاوئر ادعا میکند که هنر میتواند گریز گاهی باشد از شر ارادهٔ بی امان و در عین حال از ابعاد واقعیت ژرف تر(جهان همچون اراده) پرده بردارد. بدبینی تیره ناکی بخش چهارم را فرا گرفته. در این بخش شوپنهاور شرح میدهد که چرا ما به موجب سرشت خویش محکوم به رنج کشیدنیم. با این همه اگر حاضر شویم زاهدانه روزگار بگذرانیم و از امیال خویش دست بشوییم باری کور سوی امیدی هست.
شوپنهاوئر در سال ۱۸۶۰ به مرگی ناگهانی درگذشت.
اگر فکر میکنید خوابم میاد مانند سایر کارهای عطاران فقط میخواه شما را بخنداند و بس تا حدودی اشتباه می کنید.

آخرین ساخته رضا عطاران با اینکه تلاش میکند با وجود اکبر عبدی در نقش زن یک کمدی متفاوت باشد اما تنها توانسته در پاره اول به هدف خود یعنی خندیدن مخاطب برسد.
فیلم های عطاران همیشه سادگی و صمیمیت خاص خودش را داشته. .از همه مهمتر این که بیننده تقریبا به راختی با قصه ارتباط برقرار می کند و انگار همه چیز برایش باورپذیر می شود.عطاران با پرداخت زیاد به حواشی و شاخ و برگ های اضافه، در خوابم میاد بیننده را از اوج جذابیت ماجرا (کلیک بر داستان رضا ) دلسرد می کند.همین ها باعث می شود که حتی وجود عنصر کمیک عبدی هم نتواند این دوپارگی را جبران کند.
در هنگام تماشای فیلم این سوال بارها ذهن مخاطب را درگیر میکند که چه بر سر نیمه اول و حوادث کمیک آمد.؟
عطاران طبق انتظار یه راحتی داستانش را تعریف می کند.
و حتا استفاده از یک معلم پیر پسر ساده مانند آنچه در ورود آقایان ممنوع خلق کرده بود شروع موفقی است.
اینها با قدرت خلق یک مادر خاص با تیپ سازی عبدی نظیر ادا و اصول ها –حساسیت ها-و تکه کلام های زنانه اش یا اینکه گاه اغراق شده می نماید اما همچنان قدرت خنداندن مخاطب را دارد.
و اتفاقا همین جزییات نیمه اول فیلم را از ابتذال نگه داشته است.
فیلم قصه پیر پسری را زوایت می کند که خانواده اش نگران ازدواجش هستند.
اما اتفاقا آشنایی با دختری پاستیل فروش در نیمه داستان کل ماجرا را تغییر می دهد و داستان دوم آنقدر جدی میشود که حال و هوای فیلم به کلی تغییر می کند.
سکانس دزدی از فروشگاه و داروخانه از موفق ترین سکانسهای خوابم میاد است .
با اینکه دقیقا گرته برداری شده اط کارهای کمدی خارجی است اما مخاطب را راضی نگه میدارد.
فیلم پاشنه های آشیل زیادی دارد و حتا گاهی تو ذوق می خورد .
فضای فیلم های عطازان هرچند تا حدودی به هم شبیه است اما متاسفانه نگاه او از زوایای تکراری به اتفاقات و شخصیت های قصه اش است که باعث می شود باز فیلمش برای بیننده تکرار مکررات باشد.
نکته نسبتا مهم در این قبیل کمدی های که اتفاقا از تلویزیون به سینما راه یافته اند هم رگ خواب خنداندن مخاطب به شیوه های هزل معمول است .هرچند این هم دیگر چندان کارگر نیست!
فیلمساز از اداهای کمیک هم نتوانسته یهره ببرد.
اگر نیمه اول فیلم چیزی دارد حاصل تلاش بازیگر است و بس.
آلن تاکید دارد بخصوص با پایان بندی جسورانه اش 0مرگ شخصیت اصلی که این کمدی متفاوت است.
!.فیلمساز می خواهد نشان بدهد که مرگ پایان قصه بستر جدید کمدی است .اما رها کردن اصل داستان همه چیز را نقش بر آب میکند.
فیلمبرداری خوابم می آید به نوعی با ریتم فیلم هماهنگ است و جاهایی موفق است.
موقعیت خنده در خوابم می آید مانند متاسفانه سرسری است.
کمدی موقعیت خنده در حین وقایع کاملا جدی است.
با اینکه فیلم خیلی تلاش برای خندیدن مخاطب دارد اما در این هم موفق نیست.
پل چوبی با اینکه به اذعان فیلمسازش بهترین کار وی است اما همچنان برشی ملودرام گونه ایرانی است که تلاش زیادی دارد با پرسه در جوی عاشقانه کمی متفاوت شود.
پل چوبی کمترین شانسش استفاده از بازیگران نام آشنایی چون هدیه تهرانی،مهران مدیری رادان و افشار است که لااقل اکثر مخاطبان را جذب فیلم میکند.
در خصوص موضوع پل چوبی پیش از هرچه باید به طرحی اپیزود گونه در تم اشاره کرد.
اگر بخواهیم فیلم را به دو بخش تقسیم کنیم در ابتدای داستان فیلم به شدت درگیر روابط است و اصلا مشخص نمی کند که زوج فیلم(شیرین و امیر)کجای داستانند و درام قرار است به کدام سمت برود.اگر جایی باید از تغییر جهت ناگهانی داستان خوشحال بود این اتفاق درپل چوبی افتاده.
ولی از همه این حرف ها گذشته، نظر کلی که می توان در مورد پل چوبی داشت، این است که فیلم به طرز عجیبی از تمام حوادث سایر ملودرام های ایرانی بهره برده است. این که این فیلم نمی تواند یک اثر متفاوت باشد هیچ جای تعجب ندارد، مخصوصا این که این فیلم با تمام تلاشش تنها توانسته داستان را جمع و جور کند.
بخش اعظم پل چوبی درباره سردرگمی نسلی است که به قول مهران مدیری در گیر خاک و نوستالژِی ماندن و رفتنند. اما در خلال همین فضا ناگهان فیلم سعی می کند با مثلث عاشقانه و ورورد نازیلا (هدیه تهرانی)این دوگانگی و تردید را برای امیر که انگار فیلم او را شخصیت اصلی اش قرار داده بیشتر کند.شور و شر دوران جوانی در کنار حسابگری و مصلحت اندیشی دوران بزرگسالی جدالی درونی ایجاد میکنداما متاسفانه فیلم اجازه نمایش همین جدال را هم نمی دهد و همه چیز طبق معمول اکثر فیلمهای ایرانی در دقایق آخر به سعادت می رسد!
به طور مثال با شک و تردیدی که امیر با آمدن نازی دارد و در آخر رفتن نازی اصلا نمی توانید تصور کنید که آخر فیلم در یک مدیوم شات امیر و شیرین به هم برسند
حتا داستان دیگری که در دل فیلم ایجاد میشود با شور و شر انتخابات (آیدا و مانی)نیز تنها سنگینی انتظارات مخاطب را زیاد میکند و بس.
. البته شاید اضافه کردن ملودرام به کل داستان کمک کرده اما آنچه که ما در قصه می دانیم ما را متوجه آن می کند این حوادث الزاما “پروسه ای” نیست که از فیلم انتظار داشتیم.و این داستان میتواند به چند شکل دیگر هم تمام شود.
از لحاظ بصری نیز جزئیات نمایشی، و لحظات فوق العاده ای در فیلم وجود ندارد و . سبک کاری کرم پور هم در اثر ملموس نیست و متاسفانه باید گفت برخلاف نگاه خوش بینانه فیلمساز پل چوبی اصلا بهترین اثر وی نیست!!

ششم فوریه 2011 پيكر بيجان گری مور در هتلي در اسپانيا پيدا شد
«اريك بل» كه «مور» به جاي او در گروه «تين ليزي» گيتار مينواخت، پس از شيندن خبر درگذشت او گفت: واقعا از شنيدن فوت اين گيتاريست شوكه شدم. هنوز نميتوانم باور كنم. او خيلي قوي بود. او يك موسيقيدان معمولي در زمينه راك نبود و فرد سالمي بود.
«اسكات گورهام» نيز كه در گروه «تين ليزي» با «مور» همنوازي ميكرد، گفت: او يك نوازندهي بزرگ و دوستي فوقالعاده بود، دلم برايش تنگ ميشود.
«گري مور» آهنگساز، گيتاريست و خواننده نامدار اهل ايرلند شمالي در 4 آوريل سال 1952 در بلفاست ايرلند متولد شد. وي پيشرو سبک بلوز- راک در جهان بود. 
به عقيده اغلب منتقدين او بهترين موسيقيداني بود که تا به حال از مجموعه جزاير انگلستان پاي به عرصه هنر گذاشته بود و در دوران کار حرفه اي خود که آغاز آن به سالهاي 60 برميگردد به جز چند مورد استثنا، تمام انواع موسيقي و سبکهاي مختلف آن را با چيره دستي آزموده و گروههايي چون «تين ليزي»، «كالاسيم دوم» و «اسكيد رو» با حضور او به مراحل بالاي شهرت و محبوبيت رسيدند.
«گري مور» مانند بيشتر هم دورههايش ابتدا با شنيدن صداي «الويس پريسلي» و بعدها توسط آثار گروه «بيتلز» با موسيقي «راک اند رول» آشنا شد و ديدن چهره هايي چون «جيمي هندريکس» و گروه «جان مايال بلوز برکرز» در ميانه دهه 60 چشمان او را بر روي دنياي غني «بلوز» گشود.
اما آنچه که استعداد نهفته «مور» را بيدار کرد ديدن هنر «پيتر گرين» در حال اجراي موسيقي و توانايي قابل ستايش او در نواختن گيتار «بلوز» بود و «گري مور» با استعداد، کمي بعد به عنوان يک نابغه موسيقي نوجوان شناخته شد. در واقع اين «گرين» بود که براي پيشبرد کار حرفهاي مور از او پشتيباني کرد و «مور» بعدها با آلبوم «بلوز براي گرين» در سال 1995 به اين پشتيبان بزرگ خود اداي دين کرد.
در سال 1992 او با «کينگ» و «فيل لينوت» آشنا شد و گروه سه نفره «اسكيد را» را تشكيل داد. «گري» با اعضاي گروه سه آلبوم تهيه کرد و همراه هنرمندان ديگر در تورهاي مختلفي حضور يافتند. پس از آن «گري» براي دنبال کردن کار سولوي خود از گروه جدا شد، اما طولي نکشيد که مجددا به «فيل لينوت» پيوست و در گروه «تين ليزي» به جاي «اريک بل» قرار گرفت. هرچند حضور او به عنوان يک جانشين در گروه کوتاه بود، اما «مور» دو بار ديگر به اين تيم پيوست.

گري مور از هشت سالگي نواختن گيتار کلاسيک را آغاز کرد و اولين ساز حرفهاياش را در 14 سالگي خريداري کرد. اولين آلبوماش با نام «خرد کردن سنگ» را در سال 1973 منتشر کرد و بهغير از آلبومهاي شخصياش سابقه همکاري با «اسکيد را»، «تين ليزي»، «کالاسيم دوم»، «بيبي کينگ» و «گرگ ليک» را در کارنامهاش دارد
گری مور از 1970 تا كنون بیش از 40 آلبوم در سبكهای مختلف به جهان عرضهكرد. او را به عنوان وارث بلوز و پیشرو بلوز راك و پیشقراول بلوز مدرن در جهان میشناسند. یکی از تخصصهای ناب او اجرای قطعات قدیمی بلوز در سبک بلوز راک بود و بدونشک در این کار یک نابغه بود. او چنان آهنگهای قدیمی بلوز را اجرا میکرد و به آن پر و بال میداد که گویی آهنگ برای خود اوست و اگر نسخه اصلی آهنگ را گوش کنید درمییابید با چه آهنگساز و تنظیم کننده نابغهای طرف هستید. در این میان خصوصیت بسیار مهم گری مور در صداسازی منحصر بفرد او بود. برای کسی که در چندین سبک مختلف هنرنمایی میکرد، باید صدایی از گیتار بیرون کشیده میشد که با این گستره سبکی به خصوص بلوز راک شورشی او همپوشانی داشتهباشد و همچنین صدای مختص و مخصوص گری مور باشد. برای همین صدا و لحن گیتار گری مور از این نظر که هم سلیقهی علاقهمند به بلوز را تامین میکرد و هم راک و متال را، بینظیر بود. صدای گیتار او همچنین هم سلیقه بلوز کاران قدیمی را تامین میکرد و هم بلوز راک بازهای جدید. نوازندگی او از هر نظر کامل و منحصر بود.
اما مرگ هم جزیی از نمایش او بود، او برای همیشه در کنار بلوز آرمید.
بیوگرافی
.
گری مور () (زادهٔ ۴ آوریل ۱۹۵۲- آهنگساز، گیتاریست و خواننده نامدار اهل ایرلند شمالی و پیشرو سبک بلوز-راک در جهان بود.
گری مور از ۸ سالگی نواختن گیتار کلاسیک را آغاز کرد و اولین ساز حرفهایاش را در ۱۴ سالگی خریداری کرد.[۲] اولین آلبوماش با نام خرد کردن سنگ را در سال ۱۹۷۳ منتشر کرد و ۱ سال بعد بهعنوان خواننده و گیتاریست به تین لیزی پیوست. او بهغیر از تین لیزی سابقه همکاری با اسکید راو، کولوسئوم II، بیبی کینگ و گرگ لیک را داشت.
ری مور بیشتر اوقات از یک گیبسون لس پال ۱۹۵۹ استفاده میکرد. این گیتار قبلا متعلق به پیتر گرین نوازنده سرشناس سبک بلوز و عضو پیشین فلیتوود مک بوده است.[۴] مور در سال ۱۹۹۵ آلبومی را منتشر کرد که در ستایش از پیتر گرین نام بلوز برای گرینی را بر آن نهاد.[۵]
ساز معروف دیگر او یک فندر استرتوکستر ۱۹۶۲ است. مور در پارهای اوقات از گیتارهای جکسون، هریتیج، آیبانز(کلاسیک)، همر و چارول نیز بهره میگرفت. آمپلیفایرهای مارشال، فندر، سولدانو و یونیتافکتهای رولند، باس، آیبانز، گاونِر و مارشال از دیگر تجهیزات موسیقی او بودند.
گری مور در ساعات اولیهٔ بامداد ۶ فوریه ۲۰۱۱ در هتل کمپینسکی استپونا در کشور اسپانیا-که تعطیلاتاش را در آنجا میگذراند-به علت سکته قلبی درگذشت.[۶][۷] او هنگام مرگ ۵۸ سال داشت.
دیوید کیت لینچ (به انگلیسی: David Keith Lynch) (زاده ۲۰ ژانویه ۱۹۴۶ در ایالت مونتانا) کارگردان معاصر آمریکایی است. اگر چه فیلمهای لینچ موفقیت بزرگی در گیشه کسب نکردهاند، ولی همیشه محبوب منتقدان و فیلمدوستان بودهاند. در سال ۲۰۰۳ در نظر سنجی که از منتقدان فیلم در سراسر دنیا توسط روزنامه گاردین انجام شد، دیوید لینچ به عنوان بزرگترین فیلمساز زنده دنیا برگزیده شد.[۱] فیلمهای وی پر است از نمادهای سورئالیستی، سکانسهای رویاگونه و نظایر آن. وی در نقاشی و مجسمهسازی نیز آثاری دارد.
کلهپاککن، فیلمی است سورئال به کارگردانی دیوید لینچ ساخته شده به سال ۱۹۷۷.
در سال ۲۰۰۴، کتابخانه کنگره آمریکا، فیلم را برای حفاظت در بایگانی ملی فیلم برگزید. فیلم به طریقه سیاه و سفید تهیه شدهاست. ساخت کلهپاککن، که اولین فیلم بلند دیوید لینچ نیز بود، بنا به مسائلی نزدیک به هفت سال طول کشید.
مرد فیل نما (به انگلیسی: The Elephant Man) فیلمی است به کارگردانی دیوید لینچ که در سال ۱۹۸۰ ساخته شده است. فیلم روایت زندگی تلخ جوزف مریک (در فیلم با نام جان مریک) را نشان میدهد. فیلم در زمان خود نامزد دریافت هشت جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم شد که موفق به دریافت هیچکدام نشد. این فیلم سیاه و سفید فیلمبرداری شده است و فیلمنامه آن هم اقتباسی از داستان «مرد فیل نما و خاطرات دیگر» نوشته سِر فردریک ترِوِس بود.
تلماسه، فیلمی علمی تخیلی به کارگردانی دیوید لینچ ساخته شده به سال ۱۹۸۴ است. فیلم که بر اساس رمانی به همین نام از فرانک هربرت ساخته شدهبود، یک شکست کامل هنری و تجاری تلقی میشود.
از بازیگران این فیلم استینگ را میتوان نام برد

مخمل آبی (عنوان اصلی: Blue Velvet)، فیلمی نئو نوآر به نویسندگی و کارگردانی دیوید لینچ ساخته شده به سال۱۹۸۶ میباشد. نام مخمل آبی از آهنگی به همین نام از بابی وینتون گرفته شده است

توئین پیکس (در انگلیسی: Twin Peaks) نام مجموعه تلویزیونی درام آمریکایی است که اولین بار توسط دیوید لینچ و مارک فراست تهیه و ساخته شد. مجله تایم این مجموعه را در لیست ۱۰۰ مجموعه تلویزیونی برتر تاریخ قرار دادهاست.[۱][۲]
داستان این مجموعه در شهر خیالی توئین پیکس در ایالت واشنگتن با آمدن چند مامور اف بی آی برای بررسی قتلی که تازه در شهر اتفاق افتاده، آغاز میشود. مجموعه از دو فصل به ترتیب ۸ و ۲۲ قسمتی تشکیل شدهاست. در اواسط فصل دوم گویا در اثر فشار شبکه ایبیسی قاتل معرفی میشود، پس از آن به سرعت علاقه بینندگان به مجموعه افت میکند که باعث لغو ساخت و پخش توئین پیکس میگردد

بزرگراه گمشده (به انگلیسی: Lost Highway) یکی از ساختههای دیوید لینچ کارگردان آمریکایی به سال ۱۹۹۷ است. فیلمی سوررئال که روانپریشیهای انسان و نمود آن در واقعیت را در بیان میکند و هرلحظه دوگانگی شخصیت و موقعیت، بیننده را با خود بدرون فضای معماگونهٔ آن میبرد.
داستان فیلم درباره نوازنده ساکسیفونی بنام فرد مادیسون است که در آغاز فیلم در آیفون خانه اش میشنود که "دیک لورنت مرده است". این پیام در ابتدا برای او بی مفهوم است. او ضمنا به همسرش مشکوک است که به او خیانت میکند و با شخصی به نام اندی رابطه پنهانی دارد. روزی همسرش بستهای زرد رنگ حاوی یک کاست ویدئو در جلو خانه پیدا میکند، وقتی در خانه با هم به تماشای آن مینشینند نمای بیرونی خانه خود را مبینند. آن دو حدس میزنند که فیلم را یک بنگاه معاملات ملکی فرستاده است. بعدتر فیلمی دیگر پیدا میکنند که اینبار علاوه بر نمای بیرون، وارد خانه شده و آنها را خوابیده در اتاق خواب نشان میدهد. نگران از این موضوع، به پلیس آگاهی میدهند. ماموران پلیس ناتوان از حل معما از آنها می خواهند ضریب امنیتی خانه را بالاتر ببرند.
در یک مهمانی فرد، اندی را میبیند که با همسرش مشغول صحبت است و مطمئن میشود که آن دو با هم رابطه جنسی دارند، با اینهمه نگاهش جذب مرد مرموزی میشود که لباس سیاه میپوشد و چهره خاصی دارد. مرد مرموز به او میگوید آنها همدیگر را پیشتر دیده اند، و حتی او الان در خانه فرد نیز هست؛ انکار فرد، با تماس تلفنی با منزلش که صدای مرد مرموز پشت خط است به شگفتی تبدیل میشود. او درمی یابد که مردمرموز دوست دیک لورنت است. هر چند که خود اصلاً دیک را نمیشناسد.
فیلم ویدئوی سومی که پیدا میکند اینبار هم داخل خانه را نشان میدهد و وقتی وارد اتاق خواب میشود او را درکنار جسد تکه تکه شده همسرش نشان میدهد؛ فرد با سیلی افسر پلیس بیدار میشود که او را بجرم قتل همسرش دستگیر کرده است. محکوم به اعدام میشود. بعداً ماموران در سلولش یک جوان تعمیرکار مکانیکی بنام پیتر دیتون که بیگناه هست مییابند و به گمان آنها فرد به طور مرموزی ناپدید شده است.
پیتر (پیتی) به سر کارش برمیگردد. مشتری خاص او آقای ادی (یا دیک لورنت) است که معشوقهای بنام آلیس دارد. آلیس دقیقا همانند زن فرد است. پیتی و آلیس دور از چشم آقای ادی به هم دل میدهند و همآغوشی دارند. آقای ادی که یک گانگستر است پیت را تهدید میکند که اگر آن دو را باهم گیر بیاندازد هر دو را نابود میکند. پیتر و آلیس تصمیم به فرار میگیرند؛
آلیس پیشنهاد میدهد که شخصی بنام اندی را سرکیسه کنند. اندی برای دیک لورنت کار میکند و پیتی میفهمد که آنها از آلیس در پورنوگرافی استفاده میکردند. پیتر اندی را میکشد و با برداشتن پول، جواهرات و ماشین اندی به همراه آلیس به اتوبانی در بیابان فرار میکنند تا آنها را پیش یک مال خر آب کرده و فرار کنند. نزدیک کلبهای می ایستند در حالی که باهم عشقبازی میکنند و در لحظه اوج ناگهان آلیس دست میکشد و به پیتر میگوید تو هیچگاه مرا نداشته ای. و سپس به درون کلبه فرار میکند.
پیتر اینبار به صورت فرد از جا بر میخیزد و در تعقیب آلیس به درون کلبه میرود، اما با مردمرموز روبرو میشود. آنگاه که از او درباره آلیس میپرسد، مردمرموز فریاد میزند آن دختر آلیس نیست، او رنی (همسر فرد) است و بعد با دوربینی در دست به سمت فرد پیش میآید(تایید بر این نکته که فیلمهای مرموز خانه فرد مادیسون را نیز او گرفته است)، فرد به بیرون میگریزد.
فرد آقای ادی/دیک لورنت و آلیس/رنی را در هتلی بین راهی با هم پیدا میکند. وقتی آلیس اتاق را ترک میکند، فرد به داخل اتاق حمله کرده، دیک را مضروب میکند. و او را به وسط بیابان برده به همراه مرد مرموز میکشد. صبح روز بعد به در خانه فرد مادیسون میآید زنگ را زده و میگوید: "دیک لورنت مرده است". پلیس متوجه او شده، اورا تعقیب میکند و او به بزرگراه میگریزد، درحالیکه تعداد زیادی ماشین پلیس اورا تعقیب میکنند.

داستان سرراست، فیلمی است به کارگردانی دیوید لینچ ساخته شده به سال ۱۹۸۹ میباشد. فیلم داستان سفر واقعی الوین استریت را در پهنای ویسکانسین و آیوا بر روی ماشین چمن زنی روایت میکند. در نام فیلم (The Straight Story) ایهام وجود دارد، استریت هم میتواند نام شخص باشد و هم کنایهای از ساختار خطی فیلم. فیلم به فارسی نیز دوبله شدهاست.

جاده مالهالند (به انگلیسی: Mulholland Drive) فیلمی از دیوید لینچ کارگردان آمریکایی در ژانر جنائی ساخته شده به سال ۲۰۰۱ است. نویسنده و کارگردان این اثر دیوید لینچ میباشد که در این فیلم عناصر سورئالیستی به معنای واقعی به تصویر میکشد. این فیلم شدیدا مورد تحسین منتفدین قرار گرفت به طوری که علاوه بر نامزدی بهترین کارگردان از آکادمی اسکار جایزه بهترین کارگردان را از جشنواره کن برای لینچ به ارمغان آورد. این فیلم در کنار فیلمهای مخمل آبی (۱۹۸۶) و کله پاککن (۱۹۷۷) جزو آثار فاخر دیوید لینچ میباشد.
داستان این فیلم به صورت پیوسته نمیباشد به طوری که داستان این فیلم در چند وهله اتفاق میافتد. زنی سیاه موی (لورا النا هرینگ) که در اثر تصادفی مجروح شده به طور پنهانی به خانه پیرزنی که در حال رفتن به مسافرت است وارد میشود.
هنر پیشه جوان و بلند پروازی به نام بتی (نائومی واتس) که برای بازی در هالیوود از کانادا به لس آنجلس آمده هنگام ورود به خانه خاله اش که برای ضبط فیلمی به کانادا رفته با زن سیاه مو روبرو میشود. زن سیاه مو که حافظه خود را در اثر تصادف از دست داده در اثر دیدن پوستر فیلم گیلدا(۱۹۴۶) که در بالای آینه قرار دارد خود را به اسم هنرپیشه اصلی یعنی ریتا معرفی میکند. بتی تصمیم میگیرد به ریتا برای بازگشت حافظه اش کمک کند و به همین منظور سراغ کیف دستی ریتا میرود و مبلغ قابل توجهی پول به همراه یک کلید نامتعارف آبی رنگ پیدا میکند.
پسری داخل یک رستوران به اسم وینکی داستان ٬ کابوسی هولناک را که شب قبل دیده را برای هم میزی خود تعریف میکند. هنگامی که این دو برای وارسی پشت رستورانی که پسر در خواب دیده میروند در اثر مشاهده موجودی هولناک پسر از ترس جان میدهد.
یک قاتل دست و پا چلفتی پس از دزدیدن کتابی پر از شماره تلفن و قتل سه نفر فرار میکند.
کارگردانی هالیوودی به نام ادام کشر (جاستین تروکس) در ملاقاتی که با تهیه کنندگان فیلمش دارد از طرف انها تحت فشار قرار میگیرد که از هنرپیشهٔ زن گمنامی به نام کامیلا رودس در نقش اول فیلمش اسبفاده کند ولی پس از امتناع وی از کارگردانی اثر بر کنار میشود.هنگامی که کشر به خانه بر میگردد میبیند که همسر وی در حال معاشقه با یک مرد غریبه میباشد پس از یک درگیری مضحک، کشر خانه را ترک میکند و بعداً در اثر تماس منشی دفترش متوجه میشود حساب بانکیش مسدود شده و عملاً ورشکست شده. منشی کشر همچنین به وی میگوید مردی به اسم کابوی تقاضای ملاقات با وی را دارد که کشر قبول میکند و برای ملاقات با وی به یک اسطبل میرود. کابوی به کشر توصیه میکند بازی کامیلا را در فیلمش قبول کند. ریتا در اثر دیدن گارسونی به اسم دیانا در رستوران وینکی اسم دایان سیلوین را به خاطر میآورد ولی هنوز مطمئن نیست که این اسم، اسم خودش است یا فرد دیگر به همین منظور به همراه بتی شماره وی را در دفترچه تلفن پیدا میکنند و با وی تماس میگیرند ولی کسی پاسخ نمیدهد. بتی برای تست بازی میرود و پس از نمایشی خیره کننده مسئول انتخاب بازیگر وی را به محل ضبط فیلمی به اسم "داستان سیلویا نورث" به کارگردانی آدام کشرمیبرد. هنگامی که کامیلا رودز تست میدهد آدام طبق توصیه کابوی رفتار میکند و میگوید "این خودشه" . بتی پیش از ملاقات ادام به علت قراری که با ریتا دارد محل را ترک میکند. بتی و ریتا به خانه دایان سیلوین میروند و پس از این که کسی در را باز نمیکند از پنجره وارد خانه میشوند و داخل اتاق خواب با جنازه فردی که چند روز است فوت شده مواجه میشوند. هنگام بازگشت به آپارتمان برای این که ریتا بسیار ترسیده بود توسط کلاه گیسی که بتی به او میدهد تغییر قیافه میدهد. آن شب بتی و ریتا پس از عشق بازی که انجام میدهند تا ساعت ۲ صبح میخوابند در این هنگام در اثر اصرار ریتا آن دو به باشگاه سکوت میروند. مجری صحنه به چند زبان میگوید "همه چیز فریب است". در همین هنگام بتی داخل کیفش یک جعبه آبی پیدا میکند که با کلیدی که در کیف ریتا پیدا کردند به هم میخورند هنگامی که در جعبه را میگشایند بتی ناپدید میشود وریتا به زمین میافتد.
کابوی در پاشنه در دایان سیلوین ایستاده و به وی میگوید "خوشگله وقتش بیدار شی" دایان بیدار میشود چهره دایان دقیقاً شبیه بتی میباشد. وی که در اثر دادن نقشی که وی دوست داشت به کامیلا رودز شدیداً افسرده میباشد توسط کامیلا به مهمانی در خانه آدام کشر که در جاده مالهالند قرار دارد دعوت میشود. دقیقاً در محلی که در صحنه اول فیلم تصادف ریتا اتفاق افتاد لیموزین توقف کرده و کامیلا به دایان پیشنهاد میدهد از یک راه میانبر به خانه ادام بروند که وی نیز قبول میکند ادام که یک کارگردان مطرح و متمول هالیوودی میباشد عاشق کامیلا است. در هنگام شام، دایان داستان آمدنش به هالیوود و آشنایی با کامیلا را تعریف میکند. در همین هنگام یک زن دیگر حاضر در مهمانی کامیلا را میبوسد و به دایان لبخند میزند. در پایان مهمانی ادام میگوید که قصد دارد که با کامیلا ازدواج کند که این مساله خاطر دایان را که عاشق کامیلا میباشد میآزارد به طوری که وی یک قاتل حرفهای را در رستوران ویکی ملاقات و اجیر میکند تا کامیلا را به قتل برساند قاتل به دایان میگوید پس از انجام ماموریت وی یک کلید آبی پیدا میکند.
پس از کشتن کامیلا دایان شدیداً عذاب وجدان میگیرید و در حالت توهم پدر و مادرش که مشوق وی برای حضور در هالیوود بودند به صورت دو آدمک از جعبه آبی بیرون آمده و دایان را تعقیب میکنند دایان از داخل کشوی اتاق خوابش یک اسلحه در آورده و خودکشی میکند.

اینلند امپایر، (به انگلیسی: Inland Empire) فیلمیاست به کارگردانی دیوید لینچ کارگردان آمریکایی. فیلمبرداری این فیلم سورئال ۲ سال و نیم به طول کشیدهاست و کاملاً با دوربین دیجیتال فیلمبرداری شدهاست
اگر بخواهیم روند این فیلم پیچیده را که بر اساس آن فیلمساز این پازل پیچیده، به اسم اینلند امپایر (امپراتوری درون) را شکل دادهاست بگوییم، شاید نزدیک ترین جریان، این گونهاست که شخصیت محوری فیلم زن ایست به اسم «نیکی گریس». نیکی در اصل هنرپیشهاست اما هرگز در فیلم بلند و بزرگی ایفای نقش نکردهاست، او با شوهرش که در (نیروی دریایی) کار میکند زندگی نسبتا فقیرانهای را در یک شهر کوچک دارند، و رابطه زناشویی آنها خیلی خوب نیست شوهر نیکی، مرد بد اونوق ایست و نیکی درون این زندگی با او مشکلات زیادی را دارد. نیکی برای بازی نقش اول در فیلمی، در هالیوود دعوت میشود نام فیلم بر فرازو فردای آبی ایست، این فیلم در اصل یک بازسازی ایست از یک فیلم دیگر، که هرگز تمام نشدهاست. فیلم به این علت، تمام نشدهاست که اتفاق عجیبی حین فیلم برداری از بازیگران میافتد، دو بازیگر اصلی (لهستانی) به طرز مشکوکی به قتل میرسند. چیزی که به کارگردان و بقیه راجع به آن فیلم، و اتفاقاتی که درون فیلم افتادهاست گفته میشود، این است که، آن فیلم بر اساس یک داستان عامیانه لهستانی، نوشته شده و گفته شدهاست این داستان نفرین شده است (به زبان آلمانی ۴۷) وقتی کارگردان به نیکی، و بازیگر مرد اصلی مقابلش به اسم دون میگوید که موضوع از این قرار است و آن دو بازیگر به قتل رسیدند و عنوان شده این قصه نفرین شدهاست. نیکی و دون هر دو شوکه میشوند و میگویند از این موضوع هیچ خبری نداشتند کارگردان ادعا میکند که خودش هم از این موضوع بی خبر بودهاست و تهیه کنندهها موضوع را به او نگفتهاند. نکته ای که خیلی اهمیت دارد این است که قصه فیلم «بر فراز و فردای آبی» خیلی شبیه به زندگی واقعی «نیکی» و «دون» است. داستان فیلم بر «فراز و فردای آبی» نیز راجع به ارتباط دو نفر است به اسم سوزان و بیلی که هر دو متاهل هستند و با هم آشنا شدهاند و این آشنایی آنها باعث شده که کم کم تعهدات زناشویی خود را کنار گذاشته، باهم همبستر شوند و به همسرانشان خیانت کنند. و در ادامه زن بیلی از موضوع با خبر شده و تصمیم میگیرد سوزان را بکشد. داستان زندگی «نیکی» و«دون» که نقش «سوزان» و «بیلی» را در فیلم «بر فراز و فردای آبی» بازی میکنند شباهت زیادی به زندگی واقعی خود آنها دارد نیکی و دون نیز مانند فیلم هر دو متاهل هستند و این فیلم شرایطی را مهیا میکند که نیکی نیز به شوهر خود خیانت کند و با دون، بازیگر مقابلش همبستر شوند. اگر سکس نیکی و دون را یک نقطه مشترک فرض کنیم که هم در فیلم اتفاق میافتد و هم در زندگی واقعی آنها، زمانی ایست که اتفاقات عجیب دوباره شروع میشود و انگار دوباره نفرین شکل گرفته و ما به صورتی پیچیده از نگاه نیکی وارد دنیای تودر تویی میشویم که در اصل تعریف سینمایی لینچ از کلمه نفرین یا بودن در دنیای نفرین شدهاست. و ما همراه با نیکی گذشته، حال، آینده خود نیکی و حتی بازیگر زن لهستانی فیلم که به قتل رسید است همراه با تعریفهای منحصر بفرد سینمایی لینچ (مانند آن صحنه تئاتر خرگوشها) را میبینیم و تنها چیز مشترکی که در همه جا هست در ایست که روی آن نوشته شده AxxNn، و رد شدن هر بار از این درها، رفت و برگشت به دنیای متفاوتی ایست که نیکی گریس در آن اسیر شده و برای رهای از آن راهی نیست جز شکستن این نفرین، ما در عمده فیلم درون دنیای قرار داریم که روند منطقی زمانی فیلم به طرز وحشتناکی شکسته شده و گذشته و آینده نیکی و دیگران به طور بی اساسی پشت سر هم قرار میگیرد و تنها چیز مشترکی که اینها را به هم ربط میدهد روش شکستن یک نفرین قدیمی از نگاه لینچ است. فیلم برداری فیلم بر «فرازوفردای آبی» شروع میشود ما در حین اینکه قسمتهای از بازی نیکی و دون را در سکانسهای از فیلم میبینیم در پشت صحنه شاهد صمیمی تر شدن نیکی و دون نیز هستیم اتفاقی که در فیلم هم به همین صورت پیش میرود تا جایی که در صحنهای هنگامی که نیکی با دون در حال صحبت است و به دون میگوید که شوهرش متوجه رابطه او با دون شده، ناگهان شوکه شده و میگوید:
«لعنتی انگار این حرفهای که زدم از روی فیلمنامه خودمون بود)
آرچیبالد الک لیچ (به انگلیسی: Archibald Alec Leach) (زاده ۱۸ ژانویه، ۱۹۰۴ - درگذشته۲۹ نوامبر ۱۹۸۶) بازیگر آمریکایی انگلیسی بود.

او از سوی انستیتوی فیلم آمریکا به عنوان دومین هنرپیشه برتر مرد تاریخ انتخاب شد. او در پی بازی در فیلمهایی چون داستان فیلادلفیا، شمال از شمال غرب، بدنام و گرفتن یک دزددارای شهرت فراوانی بود.
جایزه اسکار افتخاری چهل و دومین مراسم آکادمی جوایز به وی اهدا شد.
گرانت در سال ۱۹۰۴ و در شهر بریستول انگلستان متولد شد . او ۹ ساله بود که پس از بازگشت به خانه به او گفته میشود مادرش به یک مسافرت طولانی رفته، اما واقعیت این بود که مادر او هرگز نتوانسته بود بر افسردگی و غم از دست دادن فرزند دیگرش فائق بیاید، از همین رو او را به یک آسایشگاه سپرده بودند. این واقعیت تا سن ۳۰ سالگی برای گرانت مخفی میماند و او در این مدت مسیر زندگی را بدون حضور مادرش میپیماید. برای گرانت، رسیدن به سن ۱۴ سالگی همراه با اخراج از مدرسه بود اما این اتفاق مانع از آن نشد که روند آموزشی او متوقف شود و عشق او به مطالعه، وی را به فردی خودآموخته تبدیل کرد. اخراج او از مدرسه باعث میشود وی به همراه یک گروه نمایشی به اجرای برنامه در انگلستان روی بیاورد. او در این مدت پانتومیم و آکروبات را میآموزد که بعدها باعث میشود تا او خود بدلکاری بسیاری از نقشهایش را برعهده بگیرد.
در سال ۱۹۲۰ او به همراه گروهی که با آن کار میکرد عازم ایالات متحده میشود. او پس از موفقیت در برادوی به هالیوود میرود و نام خود را به «کری لاکوود» تغییر میدهد که برگرفته از آخرین کاراکتری بود که او نقشش را ایفا میکرد. در این دوران بود که هنرمند جوان مورد توجه کمپانی پارامونت قرار گرفت، اما مسؤولان این شرکت چندان نظر مثبتی درباره نام او نداشتند و به این ترتیب «کری گرانت» متولد میشود. در این مدت گرانت با بازی در چند فیلم نام خود را مطرح کرد اما عمده موفقیت او به بازی در فیلمهای در حق او بد کرد و من فرشته نیستمبازمیگردد. فیلم اول موفق شد اسکار بهترین فیلم سال ۱۹۳۳ را از آن خود کند و به همراه موفقیت مالی، فیلم دوم پارامونت را از ورشکستگی نجات دهد. اما موج دوم موفقیتهای گرانت به سال ۱۹۳۶ بازمیگردد؛ زمانی که او تصمیم میگیرد با شرکت کلمبیا قراردادی را امضا کند. طولی نمیکشد که گرانت تبدیل به یکی از مهمترین و محبوبترین هنرپیشههای هالیوود میشود.

در سال ۱۹۴۱ و با بازی در فیلم پنی سرناد نامزد جایزه اسکار شد اما این جایزه به گری کوپر رسید. در عین حال بسیاری از کارگردانهای بزرگ مانند هوارد هاوکس و آلفرد هیچکاک از بازی او در فیلمهایشان استقبال میکردند به طوری که هیچکاک درباره او میگوید: «در تمام زندگیام تنها گرانت را دوست داشتهام!» و هوارد هاوکس نیز او را بیرقیب مینامد. گرانت بار دیگر و در سال ۱۹۴۴ برای فیلم هیچ جز قلب تنها نامزد جایزه اسکار میشود اما بار دیگر این جایزه را در دستان رقیبی به نام بینگ کرازبی میبیند . این مساله تا حدی باعث ناراحتی وی میشود اما اهدای جایزه اسکار یک عمر موفقیت هنری (۱۹۷۰) باعث میشود تا این ناکامیها کمرنگ شود. او یک بار دیگر هم به جایزه اسکار دست یافت، اما اینبار برای بهترین هنرپیشه نقش اول زن که بهخاطر عدم حضور اینگرید برگمن و به نمایندگی از او این جایزه به او داده شد. گرانت در فیلمهای بسیاری برای هیچکاک ظاهر شد که در این میان میتوان به فیلمهای «بدنام»، «گرفتن یک سارق» و «شمال از شمال غرب» اشاره کرد.
گرانت یکی از خوش پوشترین هنرپیشههای تاریخ سینما به شمار میرفت. شخصیت خاص و کاریزمای او موجب شد که حتی ایان فلمینگخالق جیمز باند، این شخصیت را با الهام از کری گرانت خلق کند. به همین دلیل قرار بود تا او در نخستین فیلم از سری فیلمهای باند با نام Dr. NO حضور داشته باشد اما او خود را برای این نقش پیر میدانست و از ایفای آن خودداری کرد. این نقش بهخاطر شباهت شان کانری به گرانت به او داده شد، اما نقطه مقابل این اتفاق به بازی او در فیلم «شمال از شمال غرب» بازمیگردد. هیچکاک در ابتدا تصمیم داشت از جیمز استوارت در این فیلم استفاده کند اما عدم موفقیت فیلم سرگیجه باعث شد تا هیچکاک، استوارت را سرزنش کند و سن بالای او را عامل این عدم موفقیت میدانست. در نهایت و با وجود علاقه استوارت به ایفای این نقش، هیچکاک، گرانت را برای آن نقش انتخاب کرد در حالی که او حتی ۴ سال از استوارت مسن تر بود.

بالا رفتن سن باعث شد این هنرپیشه بزرگ در سال ۱۹۶۶ اعلام بازنشستگی کند و حتی تلاش کارگردانهایی چون کوبریک، هاوکس وهیچکاک هم برای بازگرداندن او به سینما به جایی نرسید. کری گرانت در سال ۱۹۸۶ بر اثر سکته مغزی درگذشت.
جیم کری با نام «جیمز یوجین کری» بهدنیا آمد. پدرش ساکسیفونیست جاز بود و به همین دلیل از کودکی در نمایشها و برنامههای کمدی حضور داشت. با بی کاری پدرش وضعیت خانواده نا مساعد شد و وی مجبور شد بعد از مدرسه در یک کارخانه کار کند. به همین دلیل دبیرستان را رها کرد و پس از مدتی کارگری در ۱۹ سالگی از تورنتو به لس آنجلس نقل مکان کرد.
در هالیوود مدتی اجراهای کمدی تک نفره را در کلوبهای شبانه تجربه کرد و آرام آرام وارد سینما شد.
تا یک دهه پس از انجام فعالیتهای سینمایی نقش مهمی را بدست نیاورد. در اولین فیلمهایش هیچ نشانی از استعدادهای نمایشی خود بروز نداد و در سالهای بعد شاید مهمترین فیلم کارنامهاش پگی سو ازدواج کرد از فرانک کوپولا باشد که نقش حاشیهای را در آن بعهده داشت. تا پایان سال ۱۹۹۲ جمعا در هشت فیلم و چند مجموعه تلوزیونی ایفای نقش کرد و در بعضی از آنها با نام جیمز کری ظاهر شد.
اما «ایس ونچورا» پایان این دوره از فعالیتهایش بود. در این فیلم شادیاک جیم کری هم یکی از سه فیلمنامهنویس بود و نقش نخست را نیز بر عهده داشت و برای هر دو این کار تنها ۳۵۰ هزار دلار دستمزد گرفت.
در اینجا بود که برای نخستین بار قابلیتهای فراوان کمدیاش را به نمایش گذاشت و همین سبب شد با دستمزد کمی بیشتر نقش اول فیلم ماسک را از آن خود کند.
نمایش این دو فیلم در فاصلهایی کوتاه و فروش بالای هردو کری را تبدیل به یک ستاره کرد. برای احمق و احمقتر در همان سال ۷ میلیون دلار دستمزد گرفت و با قبول نقش ریدلر در فیلم همیشه بتمن که قبلا توسط رابین ویلیامز رد شده بود نشان داد که میخواهد متفاوت نیز باشد. در ۱۹۹۵ با نمایش قسمت دوم «ایس ونچورا» محبوبیتش بیشتر شد. در همین سال پس از هشت سال زندگی با «ملیسا وومر» که پیشخدمتی ساده بود از وی طلاق گرفت و یک سال بعد با لورن هالی همبازیاش در احمق و احمقتر ازدواج کرد که این هم یکسالی بیشتر دوام نیاورد.
پس از موفقیت ۴ کمدی پی در پیاش برای فیلم «نصب کننده تلویزیون کابلی» (مرد کابلی) ۲۰ میلیون دلار دستمزد گرفت تا لقب گرانترین ستاره کمدی را از آن خود کند.
شکست تجاری «نصب کننده...» که بیشتر بدلیل چرخش او از طنز سطحی به طنز تلخ بود بلافاصله با فیلم «دروغ گو دروغ گو» با همان چهره قبلی جیم کری دوباره موقعیت کاری او را مستحکم کرد.
پس از این فیلم نشان داد که جایگاهی که در آن قرار گرفته است راضیاش نمیکند و سعی فراوانی کرد تا در فیلم کارگردانهای مطرح تر ظاهر شود و حاصل این تلاش بازی در نمایش ترومن از پیتر ویر بود که با شکستن دستمزدش به آن رسید.
نقش آفرینی کری در این فیلم خیره کننده بود و جایزه گلدن گلوب را برایش به ارمغان آورد. در دو فیلم بعدی او یعنی «مردی در ماه» و فیلم «من، خودم و آیرین» نیز خوب ظاهر شد و برای «مردی در ماه» دوباره جایزه گلدن گلوب را دریافت کرد و با دومی نیز محبوبیت بیشتری در بین سینماروها و صاحبان کمپانیها بدست آورد.
از آغاز فیلمبرداری «من، خودم و آیرین» با همبازیاش رنی زلوگر رابطهایی نزدیک داشت که تا آستانه ازدواج هم پیش رفت اما جنجالها و حواشی رسانهایی سبب شد این ازدواج منتفی شود.
اگر جری لوییس جایگزین ستارههای کمدی سینمای صامت بود جیم کری هم همان خصوصیات را از وی به عاریت گرفت و به آنها روح زمانه و سینمای مدرن دهه ۱۹۹۰ را دمید. در کمدیهای جیم کری پرده دریهای اخلاقی و شوخیهای گاه وقیح به شلوغی و طنز بزن و بکوب جری لوییس و هم دورههایش اضافه شده است.

در سالهای پایانی دهه ۱۹۹۰ کری سعی فراوانی کرد تا تنها یک کمدین موفق در گیشه نباشد. پذیرفتن نقش «ریدلر» در «همیشه بتمن» که نه نقش اول بود و نه دستمزد بالایی داشت و بعد از «نصب کننده تلویزیون کابلی» و عدم موفقیت هردو او را نا امید نکرد و با بازی در «نمایش ترومن» و «مردی در ماه» به آن هدف خود رسید.
هر چند در این سالها آکادمی، او را حتی شایسته دریافت کاندیدایی اسکار هم ندانست اما او هم از سوی کانونهای منتقدان و هم از سوی جشنوارهها و هم در مراسم اهدای جوایز سالیانه مورد تقدیر قرار گرفت.
با بازی در فیلم خیره کننده «درخشش ابدی یک ذهن پاک» تجربه جدیدی را پشت سر گذاشت و نشان داد که در غیر کمدی نیز میتوانند خوش بدرخشد.
کری با دو چهره متفاوت و حرکات مخصوص به خود در آسمان سینمای امروز ستارهای محبوب است و همین دو چهره باعث میشود وی بازیگر مطرحی در سینمای معاصر به شمار آید.
سید برت در شهر کمبریج انگلستان، در خانوادهای از طبقهٔ متوسط چشم به جهان گشود. پدرش «آرتور مکس برت» آسیب شناس خبرهای بود و به همراه همسرش «وینفرد» نقش مهمی در تشویق پسرش راجر (که آن زمان به این نام خوانده میشد) در زمینهٔ موسیقی داشت. او در ۱۱ دسامبر سال ۱۹۶۱ و یک ماه پیش از ۱۵ سالگی پسرش به علت بیماری سرطان جان خود را از دست داد. راجر به دبیرستان پسرانه کمبریج شایر رفت و سال ۱۹۶۴ در هنرستان «کمبرول» (Camberwell Art School) واقع در جنوب لندن نام نویسی نمود و یک سال بعد اولین گروه موسیقی اش را پایه گذاری کرد. برت در ۱۴ سالگی نام جدید «سید» را برای خود برگزید. سید برت (Sid Barrett) نام یک نوازندهٔ قدیمی ساز درام در کمبریج بود و برت جوان برای ایجاد تفاوت بین نام خود و همنامش، حرف دوم اسم مستعارش را از "i" به "y" تغییر داد. در ابتدای تشکیل پینک فلوید او آهنگهایی از قبیل «فیل پر جوش و خروش» (Effervescing Elephant) را برای اجرا در مهمانیها نوشت. گفتههایی مبنی بر اینکه او این آهنگ را در ۱۶ سالگی ساخت وجود دارد

گروه در سال ۱۹۶۴ پا گرفت و قبل از پینک فلوید نامهایی از قبیل «The Abdabs»، «The Screaming Abdabs»، «Sigma 6»، "Meggadeaths" (با Megadeth اشتباه گرفته نشود) را بر خود داشت. در سال ۱۹۶۵ که برت به آنها پیوست نام «The Tea Set» را انتخاب کرده بودند و از آنجا که با گروهی با نام مشابه مواجه شدند که در حال برگزاری کنسرت بود، برت نام «صدای پینک فلوید» را پیشنهاد کرد که بعدها به پینک فلویدخلاصه شد. سید این نام را با ترکیب کردن نام پینک اندرسون (Pink Anderson) و فلوید کنسل (Floyd Council) که دو خواننده سبک بلوزبودند ساخت. پینک فلوید با بازخوانی آهنگهای آر ان بی و گروههای هم دوره اش از قبیل رولینگ استونز (The Rolling Stones)، یارد بردز(The Yard Birds) و کینکس (The Kinks) فعالیتش را آغاز کرد. تا سال ۱۹۶۶ آنها به تدریج سبک خاص خود را که تحت تأثیر راک ان رول، جاز و پاپ-راک بریتانیایی بود به دست آوردند(کاری که پیش از این گروه بیتلز انجام داده بود).
در همان زمان باشگاه جدیدی در لندن برای اجرای موسیقی تحت نام «یو اف او»(UFO) بازگشایی شد که به زودی به مرکز اجرای موسیقی توهم زا (Psychedelic Music) تبدیل گشت. پینک فلوید نیز همان جا عنوان پرطرفدارترین گروه موسیقی زیرزمینی لندنی در سبک توهم زا را به دست آورد.
در سال ۱۹۶۶ اعضای پینک فلوید «اندرو کینگ» (Andrew King) و «پیتر جنر» (Peter Jenner) را به عنوان مدیر برنامه استخدام کردند. با همکاری آمریکایی تبعید شدهای به نام جو بوید (Joe Boyd) که در عرصه موسیقی بریتانیا فعال بود و به دنبال استعدادهای نو میگشت، اولین آهنگ پینک فلوید، نسخهٴ مقدماتی «آرنولد لین» (Arnold Layne) در ژانویه ۱۹۶۷ در چلسی ضبط شد و کینگ و جنر آهنگ ضبط شده را به مؤسسهٴ نشر موسیقی EMI بردند. آهنگ مزبور EMI را آن قدر تحت تأثیر قرار داد که برای ضبط یک آلبوم با گروه قرارداد بستند.هنگام انتشار آلبوم، «آرنولد لین» با وجود تحریم شدن از بی بی سی، رتبهٴ بیستم جدول فروش آهنگهای بریتانیا را به دست آورده بود و آهنگ بعدی، «See Emily Play»، بازخوردی حتی بهتر از قبلی داشت و به رتبه ششم رسید.
این دو آهنگ به همراه تک آهنگ بعدی، سیبها و پرتقالها (Apples And Oranges)، توسط خود سید برت نوشته شده بودند. برت اکثر آثار اولیه پینک فلوید را خود به تنهایی ساخت، و مؤلف اصلی تصویرپردازیهای نغز و خیال پردازانه آلبوم نخست گروه، «نی زن بر دروازههای سپیده دم» (۱۹۶۷) به شمار میرفت که تحسین محافل و منتقدان موسیقی را در پی داشت. از یازده آهنگ این آلبوم، برت ۹ آهنگ را خود به تنهایی ساخت و سهم دیگر اعضا تنها دو آهنگ بود*[۳] برت همچنین نوازنده خلاق و مبتکر گیتار به شمار میرفت و در نوازندگی اش از تکنیکهای پیشرفته از قبیل اختلال اصوات، اعوجاج صدا، بازخورد، دستگاه طنین نوارها و دیگر عوامل استفاده میکرد و تجربیات او در این زمینه را بیشتر الهام گرفته از گیتاریست بداهه نواز، کیت رو (Keith Rowe) می دانند.
«نی زن بر دروازههای سپیده دم» بین ماههای ژانویه و ژوئیه ۱۹۶۷ در استودیوی شمارهٴ ۲ مؤسسهٴ «ابی رود استودیوز» (Abbey Road Studios) ضبط شد، در حالی که گروه بیتلز در استودیوی شمارهٴ 1 مشغول ضبط آلبوم خود بودند. وقتی آلبوم «نی زن...» انتشار یافت در جدول فروش بریتانیا جایگاه ششم را بدست آورد وبازخورد وسیعی داشت (اتفاقی که در ایالات متحده نیفتاد). در این زمان هر چه گروه به موفقیت بیشتری دست مییافت، فشار وارده بر سید برت نیز افزوده میشد و وضعیت روحی و روانی اش را متزلزل تر میکرد. رفتار برت به علت استفادهٴ مکرر از داروهای توهم زا از قبیل ال اس دی به شدت غیر قابل پیش بینی شده بود و این رفتار غیر عادی در بعضی کنسرتها مشکلاتی را برای گروه ایجاد میکرد*[۴]
به دنبال یک تور کوتاه مدت و مصیبت بار در ایالات متحده، از دیوید گیلمور (David Gilmour)، دوست قدیمی دوران مدرسه برت، خواسته شد عضو گروه شود تا به عنوان گیتاریست دوم پشتیبانی برت را که رفتار غیر معقولش او را از اجرای درست آهنگها باز میداشت پشتیبانی کند. برای مدتی دیوید نوازندگی و خوانندگی را در کنسرتها به جای برت که جز سرگردانی در صحنه و گاهی هم نواختن ساز کار خاصی انجام نمیداد به عهده گرفت. بقیه اعضای گروه خیلی زود از رفتارهای سبکسرانه برت خسته شدند و بالاخره در کنسرتی که قرار بود در ژانویه ۱۹۶۸ در دانشگاه ساوثهمپتون (Southampton) برگزار شود او را کنار گذاشتند. گروه در عوض قصد استفاده از او به عنوان آهنگ ساز را داشت (مانند گروه بیچ بویز (The Beach Boys) و برایان ویلسون) اما به آنها ثابت شد که چنین کاری عملی نیست.
بعد از «یک نعلبکی پر از راز» (A saucerful of secrets) که در سال ۱۹۶۸ منتشر شد، برت در هیچ کدام از آثار تولیدی پینک فلوید نقش نداشت. از آهنگهایی که سید بعد از «نی زن...» برای گروه نوشت، تنها یکی به آلبوم دوم گروه راه یافت (Jugband Blues)، یکی از آهنگهای نیمه موفق او بود (Apples And Oranges)، و دو تای دیگر، Scream Thy Last Scream، و Vegetable man، هرگز به طور رسمی منتشر نشدند. برت گاه گاه مدتی را بیرون استودیوی ضبط موسیقی میگذراند و منتظر میشد تا او را به داخل دعوت کنند. گاهی هم به داخل استودیو میرفت و بعد از خیره شدن به دیوید گیلمور بر میگشت. برت در آهنگ «روزی را به یاد بیاور» (Remember A Day)، یکی از آهنگهایی که بعد از ارائهٴ «نی زن...» برای گروه ساخته بود مقداری از نوازندگی را انجام داد. اما سهم اصلی او در آلبوم، آهنگ «Jugband Blues» است که بسیاری از طرفداران آن را تصدیق برت بر این میدانند که روزهایش در گروه به سر رسیدهاست. جملههای «این لطف مهیبانهٴ توست که به فکر منی که اینجایم هستی / و من هم مجبورم این قضیه را برایت روشن کنم / که من اینجا نیستم» افتتاحیهٴ آهنگ است. در مارس ۱۹۶۸ رسماً اعلام شد که سید برت دیگر عضو گروه پینک فلوید محسوب نمیشود.
بعد از جدایی از پینک فلوید، برت از جامعه کناره گرفت و منزوی گشت. با این حال طبق دستور شرکت EMI و کمپانی ضبط موسیقی هاروست (Harvest Records)، فعالیت کوتاهی به عنوان هنرمند مستقل انجام داد و دو آلبوم «دیوانه میخندد» (The Madcap Laughs) و «برت» (Barrett) را ارائه کرد. طرح اولیهٴ بیشتر این آثار، به دورهٴ فعالیت زیاد او (بین ۱۹۶۶ تا اواسط ۱۹۶۷) بر میگردد و گفته میشود که آهنگهای ساخته شده توسط او بعد از ترک پینک فلوید انگشت شمار بودهاست. آلبوم اول در دو دورهٴ جداگانه در استودیوی «ابی رود» ضبط شد: چند اثر مقدماتی بین ماه می وژوئن ۱۹۶۸ با تهیه کنندگی پیتر جنر و بخش اعظم آلبوم بین آوریل و جولای ۱۹۶۹ تهیه شد. تهیهٴ آلبوم ابتدا بر عهدهٴ «مالکوم جونز» (Malcom Jones)، مدیر اجرایی جوان EMI بود. اما سپس «دیوید گیلمور» و «راجر واترز» این وظیفه را به عهده گرفتند. مالکوم جونز میگوید: «هنگامی که دیوید پیش من آمد و گفت که سید میخواهد او و راجر کارهای باقیماندهٴ آلبوم را بکنند، من تسلیم شدم.» تعدادی از آهنگهای آلبوم با همراهی اعضای گروهسافت مشین (Soft Mashine) ساخته شدند. سید همچنین در گیتار نوازی قطعاتی از دوست نزدیکش «کوین ایرز» (Kevin Ayers) که عضو و مؤسس سافت مشین بود شرکت کرد و بدین صورت تک آهنگ ابتدایی سافت مشین، «لذت عروسک» (Joy Of A Toy) ساخته شد.
آلبوم بعدی، «برت» دورهای تر از قبلی و بین فوریه و جولای ۱۹۷۰ تولید شد. هرچند این آلبوم از قبلی هم آراسته و پرداخته تر بود، با این حال سید برت شخصاً در اوضاع روحی نامناسب تری به سرمیبرد. در این آلبوم «دیوید گیلمور» گیتار باس نواخت، ریک رایت نوازنده کی بورد بود، و جری شرلی (Jerry Shirley) نوازنده گروه هامبل پای (Humble Pie) نیز درام نوازی کرد. با وجود فعالیت در استودیو بین سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۷۲ و تولید دو آلبوم مستقل، سید برت به ندرت خارج از استودیو فعالیت میکرد. در ۲۴ فوریه ۱۹۷۲ برت در برنامه رادیویی Top Gear با مجریگری جان پیل (John Peel) و تولیدی شبکهٴ بی بی سی شرکت کرد و پنج آهنگ اجرا نمود که تنها یکی از آنها قبلاً منتشر شده بود. سه تای دیگر برای آلبوم «برت» دوباره خوانده و ضبط شدند و آهنگ آخر، «Two Of A Kind» تنها همان جا اجرا شد (این آهنگ در گرد آوری سال 2001 تحت نام «بهترینهای سید برت: دلتان برایم تنگ نمیشود؟» ((The Best Of Syd Barrett: Wouldn't You Miss Me? نیز وجود دارد) و ترانه و تنظیمش بر عهده ریچارد رایت (Richard Wright) بود.دیوید گیلمور و جری شرلی در این اجرا او را همکاری کردند و به ترتیب نوازنده گیتار و پرکاشن بودند.
شرلی و گیلمور همچنین در تنها کنسرت سید برت که در این دوره اجرا نمود به همراهش بودند. این کنسرت در ۶ ژوئن ۱۹۷۰ و در تالار نمایش المپیا (Olympia Exhibition Hall) در لندن و به عنوان بخشی از «جشنواره موسیقی و مد» اجرا شد. این سه نفر تنها چهار آهنگ در مدتی کمتر از نیم ساعت اجرا کردند و میکس صداها آنقدر بد بود که مانع از شنیدن صدای خواننده میشد. در انتهای آهنگ چهارم، برت به طور غیر منتظره و ناگهانی اما مؤدبانه گیتارش را زمین گذاشت و از صحنه خارج شد و گیلمور و شرلی را تنها گذاشت.
سید برت حضور دیگری نیز در رادیو بی بی سی داشت و در ۱۶ فوریه ۱۹۷۱ سه آهنگ در استودیو آنها ضبط کرد. هر سه آهنگ در آلبوم «برت» منتشر شدند و احتمالاً به علت ترغیب مردم به خرید آلبوم از رادیو پخش شدند. در این زمان به نظر میرسید برت دیگر علاقه به ضبط موسیقی در استودیو ندارد و نسبت به اجراهای زنده حتی بی علاقه تر بود. بعد از این دوره وقفهای در فعالیت موسیقی برت ایجاد شد که بیش از یک سال به طول انجامید.
در سال ۱۹۷۲ برت گروه موسیقی «ستارهها» (The Stars) را با توینک (Twink) عضو سابق گروه پینک فیریز (Pink Fairies)، به عنوان نوازنده درام و جک مونک (Jack Monck)، نوازنده باس ایجاد کرد که چندان به طول نینجامید. با اینکه گروه در ابتدا بازخورد مناسبی داشت اما یکی از اجراها در کمبریج فاجعه بود (جک مونک در مستند «الماس خوش تراش» (Crazy Diamond) شبکه بی بی سی که در سال ۲۰۰۱ و به عنوان بخشی از برنامه مینی بوس بی بی سی (Omnibus) پخش شد دقیقاً همین عبارت را به کارمیبرد) چند روز بعد از این نمایش آخر، توینک در خیابان برت را صدا زد و به او بخشی از نقد تندی که دربارهٴ اجرای آنها چاپ شده بود را به وی نشان داد و از گروه کنار کشید.*[۵]
در آگوست ۱۹۷۴ پیتر جنر برت را متقاعد کرد که به استودیوی «ابی رود» باز گردد تا شاید آلبوم دیگری تولید کند. به هر حال چیز زیادی از این فعالیتها که تنها سه روز طول کشید تولید نشد، جز تعدادی قطعه بلوز و گیتار نوازیهای آزمایشی و آشفته. تنها قطعهای که با یک نام از این دوره باقی ماند، قطعهٴ «اگر میروی، معطل نکن» (If You Go, don't Be Slow) بود. یک بار دیگر برت از صنعت موسیقی کناره گیری کرد. او تمام حقوق آلبومهایش را به شرکت تولیدی فروخت و به هتلی در لندن نقل مکان کرد. پس از تمام شدن پولها، با پای پیاده به کمبریجبرگشت و در زیر زمین خانهٴ مادرش زندگی کرد. تلاشهای بعدی برای بازگرداندن او به صحنهٴ موسیقی (از قبیل اصرار گروه دمد (The Damned) برای همکاری او در تولید آلبوم دومشان) همگی بی نتیجه بود. تا زمان مرگش در سال ۲۰۰۶، برت همچنان حق امتیاز کارهایی که باپینک فلوید انجام داده بود دریافت میکرد.
سید برت در سال ۱۹۷۵ یک بار دیگر به دیدن گروه پینک فلوید در استودیو «ابی رودز» رفت. در آن هنگام گروه مشغول ضبط آهنگ «بدرخش ای الماس خوش تراش» (Shine On You Crazy Diamond) از آلبوم «ای کاش اینجا بودی» (Wish You Were Here) که اتفاقا آهنگی دربارهٴ سید برت است بودند. برت در این مدت اضافه وزن پیدا کرده بود، تمام موها و حتی ابروهایش را تراشیده بود و چنان تغییر کرده بود که اعضای گروه ابتدا او را نشناختند. (یکی از عکسهای کتاب نیک میسن به نام «پشت و رو: تاریخچه شخصی پینک فلوید» که با زیرنویس سادهٴ «سید برت، ۵ ژوئیه ۱۹۷۵» مشخص شده ست به نظرمیرسد که مربوط به همان دوره باشد). در هرصورت گروه بالاخره او را به جا آورد و راجر واترز حتی از دیدن برت در آن وضعیت به گریه افتاد. این رویداد در فیلم «دیوار پینک فلوید»(۱۹۸۲) به کارگردانی آلن پارکر هم گنجانده شد. در فیلم نامبرده شخصیت «پینک» به علت از پا در آمدن در اثر فشار زندگی و شهرت تمام موهای بدنش و ابروهایش را میتراشد.

سِر فیلیپ آنتونی هاپکینز (زاده ۳۱ دسامبر ۱۹۳۷ با نام فیلیپ آنتونی هاپکینز) بازیگربریتانیایی برنده جایزه اسکار است که در ولز به دنیا آمده است. وی از ۱۲ آوریل ۲۰۰۰ شهروندی دوگانهٔ بریتانیا و آمریکا را دارا است.

آنتونی هاپکینز فرزند یک خانوادهٔ کارگر بود. پس از پایان دوران خدمت نظام در کالج هنرهای نمایشی کاردیف ثبت نام کرد و پس آن تحصیلاتش را در زمینهٔ بازیگری در آکادمی سلطنتی هنرهای نمایشی در لندن ادامه داد.
وی اولین بار در سال ۱۹۶۴ در لندن به صحنهٔ تئاتر وارد شد. در سال ۱۹۷۴ برای بازی در نمایشی به آمریکا رفت. او ده سال در آمریکا ماند و در این دوران در فیلمهای سینمایی و تلویزیونی فراوانی بازی کرد.[۱]
وی در سال ۱۹۹۱ به خاطر بازی در نقش هانیبال لکتر در فیلم سکوت برهها برندهٔ جایزهٔ اسکار شد.