تبليغاتX
ویستا

کافه ای برای چند نفر

در ایران اینکه رمانی به چاپ های بالای دهم و بالاتر برسد یک اتفاق نامیده می شود و به نظر می رسد اثر فوق توانسته از سطح معمولی خودبالاتر برود و جزو آثار شاخص باشد که باید مورد بررسی قرار گیرد.

کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری سال 86 از نگاه منتقدان توانست عنوان بهترین رمان سال را از آن خود کند و به فروش بالایی دست یابد. حالا باید دید این کتاب چه در خود داشته که اینقدر حداقل در بین روشنفکران مورد علاقه قرار گرفته و نویسنده اش را اینقدر معروف کرده کافه پیانو داستان مردی است که در کافه مشغول است و بیشتر از آنکه به سفارش ها و ساخت و  پاخت کارش وارد باشد راوی دنیای سرخورده دور و برش شده او مکان خیلی خاصی دارد و مشتری های عجیب و غریبی دارد و زندگی تقریباً تنهایی اما گنجاندن تمام این اتفاقات در 266 صفحه شاهکار عجیب فرهاد جعفری نیست و کافه او اثر شاخص و به اصطلاح ماندگاری نخواهد بود آنچه مخاطب در کافه پیانو به دست می آورد ، داستان جذاب و عامه پسند مردی است که خوب بلد است قصه سرایی کند و چشمان مخاطب را به دنبال صفحات بکشاند، اما هیچ خلاقیت و سبک و سیاق جدیدی در این اثر جلوه گر نیست. کتاب مانند برخی آثار، نیامده  تا نویسنده بزرگ و خالق توانایی را معرفی کند، کلام  ساحر و جادوگر نبوده و نه از رئالیسم دنیای مردانه توصیفی چندان قوی  در کتاب گنجانده شده و نه جادوی ساختاری و مفهومی در کار است اما قطعاً اثر چیزی داشته که اینقدر به سر زبانها افتاده پاسخ به یک واژه 4 حرفی باز می گردد و آن« زبان» است.

 کافه پیانو زبان جالبی دارد و شاید تنها و آخرین توفیقش زبانی است که خیلی نرم و راحت از دنیای ساختگی و البته روشنفکر زده حکایت می کند لحنی که در سطرسطر واژگان وفصول کافه پیانو فریاد می کشد لحن مرد خیلی آشنایی است که نمونه اش در زندگی و دوربرمان آنقدر فراوان است که کافی است تلویزیون را روشن کنید و انگار یک هنرمندی، روشنفکری یا شاید انسان معترضی دارد به فرافکنی زندگی اش می پردازد و از زمان و زمین گله دارد و چرت دم صبحتش را به خنده آسمان ربط می دهد و آنقدر در این آسمان ریسمان بافتن مهارت دارد که جذب اینگونه بلبل زبانی می شوید و حق هم به او می دهید.
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 11:8 | چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 •

پس از خواندن عمل کن

کتاب قانون چهارمین کار مازیار میری پس از« قطعه ناتمام»،« به آهستگی» و« پاداش سکوت» است. فیلم تازه میری سعی می کند از زاویه ای جدید به روانکاوی رفتاری برخی از مسلمانان و عقاید و رفتارهایشان نزدیک شود.

مازیار میری از آن دست کارگردان هایی است که سعی می کند کمی تجربی کار کند و بیشتر از آنکه به فروش فیلم و استفاده از سوپراستارها بیاندیشد به سراغ موضوع و تمی می رود که در ذهن دارد. «به آهستگی» نگاه خوبی در کارنامه او بود که با اینکه پایان نامعلومی داشت اما توانست از زاویه جدیدی به برخی رفتارها و ری اکشن های مذهبی-اخلاقی یک جامعه بپردازد و اکنون کتاب قانون نیز در ادامه همان به آهستگی و درهمان مسیر تلاش می کند به فرافکنی رفتاری برخی از مسلمانان نگاهی جدی داشته باشد. در این مسیر باید فیلمی چون پاداش سکوت را که اقتباسی از رمان «من قاتل پسرتان هستم» نوشته احمد دهقان بود؛ جدا کرد و اکنون کتاب قانون نوع دوم نگاهی است که قرار است با زاویه تیز نقد، انگشت به رفتار ما و آداب و سننی بگذارد که تاکنون مورد بحث نبوده و یا به طرزی سرسری به آنها پرداخته اند. از این رو کتاب قانون یک ملودرام مفرح بانگاهی اجتماعی است که با قصه ای متعارف و خط و ربطی که گاهاً از نگاه فیلمسازش تاثیر گرفته می خواهد مخاطب را به یک آگاهی برساند . اما این حرف اصلی که میری به دنبالش است؛ قربانی ملودرام و احساسات رمانتیکی می شود که از نیمه فیلم سرو کله اش پیدا می شود.

 بدین ترتیب کتاب قانون از نقطه آخر شروع می شود میری انگار هر چه بلد است در همان دقایق اول رو می کند و وقتی داستان به 50 می رسد متوقف می شود و تمام دقایق بعد از آن، فیلم به شدت ضربه می خورد؛ به طوری که یک سوم پایانی فیلم ضعیف و آبکی می شود.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 12:32 | یکشنبه سوم آبان 1388 •

درباره پرسپولیس ساتراپی

پیش نوشت:

«آنان که تاریخ را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرارند».

پیش از دیدن فیلم و بیشتر به دلیل توضیحات ضد فیلم تصور می کردم

فیلم یک اثر سیاسی با محوریت ضد انقلابی باشد که بعضا طبق انتظار گرفتار غلواتی

از این دست هم شده باشد.

اما پرسپولیس فیلمی کاملا انسانی و واقع گرا بود.

......

مرجانه ساتراپی نویسنده،انیماتورو فیلمساز 40 ساله رشتی است که اخیرا به واسطه انیمیشن جنجالی اش در کن

مورد توجه قرار گرفت.

داستان فیلم کاری اتو بیو گرافیک است که ماخوذ از

رشته کتابهای پرسپولیس شامل چهار کتاب است که تاکنون در فرانسه در بیش از دویست هزار نسخه به فروش رسیده است.

اما در مورد فیلم:

 

پرسپولیس اثری است که سعی دارد از زاویه ای کاملا اجتماعی

به فرافکنی انقلاب 57 ایران بپردازد.

کارگردان پیش از هر چیز تلاش می کند ریتمی

واقعی به حوادثی بدهد که مهم ترین اتفاق ایران معاصر بوده اند.

برای درک هدف واقعی ساتراپی از ساخت این اثر با مشاهده زبان فرانسه کارکترهاو نرمشی

که فیلمساز در برگردان وقایع کشورش به نمایش

می گذارد به

جلب مخاطب غیر ایرانی به سمت مردمی که وحشی و تروریست خوانده می شوند

و تصویر چهره ای واقعی از مردم ایران با همان ایدئولوژی ها وعقاید پی می بریم.

به این ترتیب کارگردان فیلم را برای غربیانی می سازد که تصویر منفی و سیاهی از ایران معاصر (مردم)

دارند.

قهرمان این فیلم دختر بچه ای است که یک پروسه زمانی را برای بزرگتر شدن در دو فرهنگ متفاوت تجربه می کند.

مرجان نماد و نشانه ای از جوان روشنفکر و سرخورده ایرانی است

که بین برزخ دو فرهنگ دست و پا میزند او نه در کشور و فرهنگ خود جایی دارد و نه می تواند آنگونه که باید در فرهنگ غرب تطابق یابد.

ساتراپی در پایان این برزخ را یکسره می کند و با بازگشت مرجان به فرانسه

حرفش را می زند.

پرسپولیس با خوابی جالب شروع می شود. خواب دختر بچه ای که با خدای درمانده اش که روی ابرها نشسته و پیرمردی سفید مو

و حتا مهربان و گاهی ناتوان  است

در خصوص ماموریتش صحبت می کند.

این خواب آینه ای می شود که بعد تر حوادث و وقایع تغییر ناپذیر احاطه شده فیلم را توجیه می کند.

در حالی که پرسپولیس قربانیان خودش را می گیرد پیامش را نیز

فریاد می زند:اینجا ایران است و این آدمهایش مثل همه دیگرآدمها آرمانها ترسها خطاها شادی ها

شکست ها و شکست ها

دارند و البته آزادی ندارند.

اینجاست که برعکس نظر مخالفان

فیلم نه تنها در خصوص تنگناهای ایران معاصر غلو نمی کند

بلکه به همان دلیل و هدف خود برخیلی از سیاهی ها

چشمهایش را می پوشد.

معجزه در پرسپولیس تصویر همان خدای ناتوان و انسانی است که تمام ما در اندیشه هایمان نگهداری

می کنیم.

اینجاست که خدا برای کارکتر فیلم یک انگاشت ذهنی است که گاهی امید می دهد و گاهی متاسف می شود و حتا یک جاهایی غیبش می زند و اصلا پیدایش نیست.

اما بالاخره سرو کله اش پیدا می شود.

ساتراپی فیلمش را سیاه و سفید می سازد تا پیش از هر چیز بیطرفانه قضاوت کند و البته تلخی و یاس فضا را به مخاطب القا دهد.

پرسپولیس در فضای مینیمالیستی تکان دهنده ای

ساخته شده که در پایان نگاهی ترحم آور به مردم این سرزمین را به بیننده تزریق میکند.

شاید یکی از نکات مهمی که در این کار قابل دیدن است درد طبقه روشنفکر است .

از آنجا که مرجان خود از این طبقه است می بینیم

در بحبوحه انقلاب روشنفکرها و طرفداران عقاید مارکس و اندیشه کمونیستی

چقدر همپای عوام برای این انقلاب و فضای دیکتاتوری تلاش می کنند و شکنجه می شوند و حتا می میرند اما به محض جابجایی قدرت

همین آدمها انگ ضد انقلاب می خورند

و مرتد می شوند.

وزیران دیروز، امروز سرباز هم نیستند و بی آنکه به چشم بیاید از صفحه انقلاب حذف می شوند.

زندگی سراسر تضادی که بعد از انقلاب به تصویر می آید اتفاقا مشتی از خروار می شود.

آدمهایی که برای یک کنسرو به جان هم می افتند همین امروز برای 50 تومان قمه می کشند!!!

برای یک پارتی ساده جانشان را از دست می دهند و برای خوردن یک بطری مشروب باید به چه کلک هایی متوسل شوند.

در عین حال فیلمساز نگاهش را کمی تغییر می دهد . در پرسپولیس آدمهای جالبی پیدا می شوند که به مبارزه معتقدند.

مادربزرگ از این دست است . او دائم در ذهن مرجان زنده است و او را به امید و تلاش فرا می خواند.

فیلمساز نگاهی انسانی به رنج بشر دارد آنجا که مرجان در جستجو ی عشق سرخورده می شود و حتا تصمیم به خودکشی می گیرد دیگر نقد ایران و فرانسه نیست که یک رنج بشری است.

 

این آدمها هم می خواهند هم نه.همانطور که به آزادی معتقدند در پوچی ناتمامی دست و پا می زنند.

زمان خطی فیلم با کارکترهای کج و معوجی

که پیدا و پنهان می شوند.به شکل انیمیشن

تاریخی را به سخره می گیرد

که شاید برای سردمدارانش یک افتخار باشد اما برای بیننده هرچیزی جز این می شود.

!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 10:58 | چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 •

هملت با چاشنی طنز

 کریم مسیحی کارگردانی است که 15 سال فیلمی نساخته و با تردید که اثری متفاوت و البته شکلی جدید از هملت شکسپیر است توانست بهترین فیلم جشنواره را از آن خود کند.تردید تلاش می کند داستان هملت به اثر نویسنده شهیر انگلیسی -ویلیام شکسپیر- را به یک نسخه ایرانی تبدیل کند. حاصل کار شاید بجز تعریف داستان و تکرار شخصیت ها و یک انتقال صوری، چیزی ندارد؛ در حقیقت تردید یک نسخه می شود و هرگز نمی تواند روح و جان و مایه اش را داشته باشد. تلاش عجیب فیلمساز برای معاصرکردن این اتفاق ادبی آن هم به یک طبقه اشرافی ایرانی که البته هیچ تعریفی از این طبقه داده نمی شود که مثلاً جزو درباریان هستند ؛ یک مافیای پرقدرتند یا چه ... کاملاً مشهود است؛ اما این قصر زیبا و تلاش طراحان صحنه و لباس که انصافاً به چشم می اید هرگز نمی تواند آن ارتباط ملموس و قابل باور را برای این کپی ایراني شده ایجاد کند.

تردید فیلم پرلوکیشنی است و کریم مسیحی تنها کمی قوانین هملت را تغییر داده و سعی کرده نمایشنامه هملت را در فیلمش اجرا کند، او برای این اجرا داستان طراحی می کند و فضای داستان را به گونه ای جلو می کشد که تمام اتفاقات مانند اتفاقات هملت پیش بیاید، اگر هم اینگونه نشود راویانی دارد (حامد کمیلی و بهرام رادان و جاهایی ترانه علیدوستی) که با نریشن های جاندارانشان به کمک فیلمساز می آیند!!

متاسفانه هنوز باید گفت تمام این کارها به یک تمثیل و تشبیه از هملت ختم می شود و نمی تواند آرزوی کارگردان رابرآورد. سیاوش با بازی بهرام رادان در یک خانواده اشراف زاده (که شباهتی به ایران و ایرانی ندارد) متوجه خودکشی پدر و ازدواج قریب الوقوع مادر با عمویش می شود. او عکاس و هنرمند است و یک دوست صمیمی به نام گارو(حامد کمیلی) دارد که در حال بازسازی یک سینمای قدیمی است. حوادث داستان به گونه ای جلو می رود که سیاوش تردید می کند که زندگی او مانند هملت ،زیرتیغ سرنوشت است و اینگونه می شود که گارو کمی دیر حرفهایش را باور می کند و دو نفری شروع به روایت داستان هملت و جایگزینی خودشان و کاراکترهای هملت می کنند. با این کار اتفاقی را که باید مخاطب سردرگم تردید حدس بزند اینها به شکلی راحت تر انجامش می دهند.

سیاوش نقش هملت را می گیرد؛ گارو (هوراشیو) است. ترانه علیدوستی (مهتاب) اوفلیای ایرانی است و این سه نفر سعی می کنند هر چه کارگردان نمی تواند به خورد مخاطب دهد را مانند سه پیشگوی غیبی تعریف کنند!!

متاسفانه بااینکه کریم مسیحی خیلی تلاش می کند فیلمش از حال و هوای فیلم های ایرانی فاصله بگیرد نمی تواند. اینجا هنوز کاراکترها پرحرفند و همه یک جور عجیب حاضر جوابند. اصلاً انگار به جای تعریف داستان دارند شعر می گویند. همه جملات عصاقورت داده و شاعرانه ای دارند که بدون لحظه ای مکث و تپق و تردید در حرف هم می پرند و خلاصه اینکه هنوز شاهد اغراق های فیلم های ایرانی هستید و بس.

به صحنه ای برگردید که قرار است این هملت ایرانی باشد. داستان مراسم «زار» برای سیاوش. يك توجيه بومي.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 13:31 | سه شنبه هفتم مهر 1388 •

برخیز ای زمان

 

 

براي تولد ویلیام فاکنر

‹‹از میان نرده، لابه لای گل پیچ پیچ می دیدمشان که می زدند. آنها در چمنزار آهسته می زدند از کنار نرده به جایی که پرچم بود برگشتم. پرچم روی علف روشن و درختان باد می خورد؟ ››

نویسنده زمان ؛خالق شاهکارهای خشم و هیاهو، گور به گور و برخیز ای موسی، مردی بود که 25 سپتامبر 1897 نرینو آلبنی میسی سیپی متولد شد. فاکنر آمریکایی برای the sound and thefury  موفق به کسب نوبل شد.

اما اول بار وقتی مخاطب وارد دنیای عجیب و بی زمان و مکان یا بهتر بگویم زمان ها و مکان های بی انتها و پیچ در پیچ بنجی، کدی و کونتین می شود سفری بی انجام کرده خروج از این زمان ها چونان تونلی است که در لحظه لحظه خود قسمتی از پس زمینه ذهن را قالب داده و چونان خوابي  کابوس وار صدا ، بو، حرکت، نمایش، روشنایی و تاریکی را در بر می گیرد.

شاید برای نویسنده ای چون فاکنر گفتن برترین اثر اشتباهی نابخشودنی باشد اما حقیقتاً این ‹‹خشم و هیاهو›› بود که چه در فرم و چه معنا یک ساختار شکنی تمام عیار آفرید. دنیایی که فاکنر درخشم و هیاهو به تصویر کشید از عنوان کتاب تا نقطه سرانجامش پر از تلمیح و نماد و استعاره و جذابیت شد. حتا عنوان کتاب خشم و هیاهو ماخوذ از آخرین درد دل یا حدیث نفس مکبث است آنجا که می گوید:

«فردا و فردا هم؛ و فردا هم

می خزد با گام های خود از روزی به روزی ...

دیروز هم، لعبتک ها را جز نشانی

از غبار اندوده راه مرگ نه

خاموش شو، خاموش، ای شمع تنک

زندگی جز سایه پوینده ای نبود، یکی بیچاره بازیگر

که بر صحن نمایش ساعتی را در خرام آید و بخروشد

وز او دیگر خبر ناید همی باز، زندگی نبود مگر قصه

قصه ای مفت و یاوه

راوی اش کالیو ، سر به سر خشم و هیاهو»

 

 

خیلی سخت است بگویید قهرمان خشم و هیاهو کیست نوع روایت اثر به گونه ای است که در چند شکست زمانی و به ترتیبی ذهنی؛ زندگی از زاویه دید یکی از اعضای خانواده روایت می شود اما شاید نقطه شروع با دنیای بنجی است که تعیین کننده است. ابتکار تکرار نشدنی و بکری که نویسنده از فضای ذهن یک عقب افتاده به خواننده  می دهد جزو لاینفکی می شود که مخاطب را تا پایان عمر رها نمی کند. مگر می شود تلمیحات و اشارات خاص بنجی را فراموش کرد.

‹‹ حالا دیگر گریه می کردم و چیزی توی دلم اتفاق می افتاد و بیشتر گریه می کردم و آنها گرفتندم تا اینکه آن چیز دیگر اتقاق نیافتاد.آن وقت ساکت شدم همچنان می چرخید و بعد شکل ها بنای رفتن گذاشتند..........››

 

‹‹........ منتها زمین آرام نبود و آن وقت گریه می کردم. ››

‹‹آتش پشت سرم آمد، من هم به طرف آتش رفتم، روی زمین نشستم و دمپایی را محکم گرفتم. آتش بالاتر رفت...............››

 از همین سطرها زندگی و حیات فریاد می زند، باد، درخت، زمین، آتش، حتا بوها و اشکال، شخصیت دارند، حرکت می کنند و در حوادث سهمیم می شدند. این تنها یکی از خصوصیات خاص فصل مربوط به بنجی است.

اما نکته جالب تر تنها مربوط به یک اشاره زیبای ادبی نمی شود، انگار این دنیای ذهنی بنجی یک وجه خارجی نیز دارد. اصلاً سرآغاز گریه ای که بنجی سر می دهد به یک اتفاق ختم خواهد شد. اتفاقی که در سال های بعد به طرزی غیرملموس خانواده را به تدریج نابود می کند. نویسنده به خوبی واقف است که باید داستان را از جایی شروع کند که قهرمانش موجودی بی گناه، خارج از حوادث و اتفاقات روزمره با یک شامه فوق انسانی باشد گیرم یک دیوانه. سبکی که نویسنده به این فصل می دهد تنها یک ریتم ادبی نیست. جسم و روح اشکال به خودی خود یک سبک می شوند. شاید برای خواننده ای که اولین بار است چنین اثری را می خواند این شروع آنقدر ثقیل و پیچیده باشد که کتاب را رها کند. اما در اصل این زمان است که به راحتی بازی می گیرد و بازی می دهد کافی است قلق زبان نویسنده را دریابید، آنگاه دیگر واژگان و کلمات به راحتی خوانده می شوند و به گونه ای مجذوب این دنیا خواهید شد. دیگر نخواهد پرسید چرا داستان شکسته شده و روایتی تعریف نمی شود، همه چیز در جریان سیال یک ذهن، آن هم نه ذهن آرام و خواندنی یک انسان عادی که ذهن ناآرام و آشفته یک دیوانه اتفاق می افتد......

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 11:41 | شنبه چهارم مهر 1388 •

دلایل ناکامی سریالهای ماه رمضان

 

پیش نوشت:

با اینکه خیلی پراکنده دقایقی از سریالها را بیشتر ندیدم اما

احساس کردم این سریالها ارزش اتفاقی دیدن هم ندارند. و تاسف ناتمام برای تمام سازندگان سریالهای تلویزیونی ایران.

 

سریال های مناسبتی در ایران جایگاه ویژه ای از نظر امکان جذب مخاطب را دارا هستند. به خصوص سریال های مربوط به ماه رمضان به دلیل استفاده از قدرت رسانه ملی و مخاطبانی که پس از خوردن افطار خواه ناخواه بیننده اين  تلویزیون هستند ؛ توفیقی اجباری است برای سازندگان و بازیگرانی که آنچه در چنته دارند را به نمایش بگذارند اما تجربه نشان داد ه این قبیل سریال ها حداقل در سالیان اخیر کمتر مورد توجه حتا عوام بوده و هرگز نتوانسته به مجالی برای تغییری اساسی در سطح سلیقه ملی منجر شود. آنچه امسال در ماه رمضان بر آنتن شبکه ها رفت نه تنها کارهای موفق تری نسبت به سال های گذشته نبود که حتا نتوانستند عنصر سرگرم سازی را که در سال های گذشته در برخی سریال ها به چشم می خورد، با خود داشته باشند. سریال های امسال رجعتی آشکار به بطلان و ناکامی بود و هیچ کدام از آنها حتا قادر به جذب مقطعی بینندگان نشد.

هر چند سازندگان این سریال ها بارها اذعان کرده بودند مولفه هاي ساختاری کارشان را تغییر داده اند و دیگر شاهد سریال هایی با کیفیت هستیم و از حجم انبوه سریال ها کاسته شده و کیفیت جایگزین گشته اما آنچه در عمل اتفاق افتاد نتیجه ای بالعکس بود. مجموعه های امسال به لحاظ کیفی در سطحی بسیار نازل سعی داشتند مخاطبانی را که از سراتفاق مجبور به دیدن تلویزیون بودند راضی نگه دارند تا کنترل تلویزیون را تغییر ندهند که نتوانستند.

شاید تنها امتیاز این سریال ها نسبت به سال های پیشین تغییر فضای مربوط به این سریال ها بوده سال های گذشته تلاش می شد موضوع سریال ها به هر طریق ممکن ارتباطی با ماه رمضان، گناه و دوزخ و برزخ داشته باشد و به قول خودشان آثاری معناگرا!! باشد اما سازندگان سه شبکه یک، دو و سه امسال به سراغ مضامینی خارج از این فضا رفتند اما با اینکه ماهیت انتخاب تغییر کرده بود نتیجه کاملاً مساوی با سال های قبل بوده و حتا چند بار عقب تر ایستاد.

 حداقل سال گذشته تلویزیون سریال میوه ممنوعه را داشت که نسبت به سریال های در حال پخش چند پله جلو بود و توانست مخاطب خود را پیدا کند.

این مجموعه ها از هیچ ظرافت عام و خاصي بهره مند نبودند و تنها نمایش هزینه های بودند که واقعاً به هدر رفته بودند نگاهی به ساختارها نشان می داد که سریال ها نتوانسته اند کوچک ترین موارد را برای یک مخاطب در نظر بگیرند کشش، جذابیت و کیفیت .

بر عکس در این سریال ها به طرز اغراق  شده ای شاهد غلوگرایی غیرمنطقی در مسایل روزمره، فاصله گرفتن از جریانات عامه پسند و اجتماعی و سرانجام ناکامی در هدف اصلی بودیم سردرگمی و ناتوانی در تعریف داستان و نداشتن اولین استانداردها مهمترین عواملی بودند كه  در این سریال ها به چشم می خورد.
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 14:17 | سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 •

یک قرن سینما

 برای روز سینما

شاید برای شناخت یک جریان صد ساله تنها حافظه تاریخی و رجعت به افتتاحیه و هویت آن جریان پاسخگو نباشد اما می تواند چشم اندازی هر چند کوچک به شمار آید.

از سال 1900 که مظفرالدین شاه سینما را پس از سفری به فرانسه چون تحفه ای بی بدیل به ایران آورد و اولین فیلم ها و اولین عکس ها و اولین قصه ها یکصد و 9 سال می گذرد و ایرانیان یک قرن سینما داشته اند.

اما در تمام زمانی که این واقعیت تخیلی به دنیای انسان راه یافت و چون موجی خارج از دسترس و انگاشت اذهان را ربود ایران نیز به همراه این جریان بزرگ شد و فارغ از چند و چون ها گاهی رشد کرد و گاهی در جا زد.

امروزه سینما دیگر یک تصویر نیست و به مفهوم تازه ای در روابط اجتماعی و شخصی افراد تبدیل شده سینما نیز چون دیگر هنرها به موازات تمدن و تکنولوژی در جای جای دنیای مدرنیته رخنه کرده و به عنوان حقیقتی که از وهم سرچشمه گرفته می بالد.

سینمایی که در اروپا و آمریکا در فرم و معنا امروزه وجود دارد دنیای دیگری است که در ارجاعش به سینمای وطنی دچار تضاد و پارادوکس غیرمنتظره ای می شویم. این وضعیت نابرابر و قطعاً آزار دهنده تنها مربوط به طبقه بندی معمول و شیوه نگریستی کلی نمی باشد که چون غرب در تمام زمینه ها از ما جلوتر است پس هنر سینما نیز در همین قاعده جا می گیرد. شاید مشکل اصلی سینمای ما در نگاه اول ساخت آثاری باشد که زمانی موج فیلم فارسی لقب داشتند و هنوز در ایران سینما هویت خود را نیافته و بیشتر وسیله ای برای جذب مخاطب به هر شیوه ممکن لقب گیرد.

اما همین سینما جایی که خواسته یک پله صعود کند و شخصی از سر اتفاق یا تجربه اثری می آفریند که در مفهوم هنر سینما بگنجد چوب هنر ضد ارتباط، غیراسلامی و در نهایت عدم اکران، توقیف و ... می خورد. امثال کیارستمی ها و قبادی ها که در مسیر دیگری می روند که هیچ حتا آنها که به همین شرایط به حب وطن می مانند یا چون سنتوری در پیاده روها جمع می شوند و یا چون الی قربانی اخراجی ها...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 11:47 | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

وقت را بسوزان

 

براي: inglorious basterds

اولین سوالی که قبل از دیدن جدیدترین ساخته تارانتینو از خود می پرسید این است که آیا لعنتی های بی آبرو آمده تا جنگ را به هجو بکشد یا یک حماسه جنگی شود؟ فیلمی که کلیدش از 10 سال پیش برای کوئنتین زده می شود و 2 ساعت و نیم زمان دارد. اما پس از تماشای فیلم قطعاً تمام مخاطبان به یک نتیجه مشترک می رسند و آن دیدن یک فیلم جنگی به سبک و سلیقه تارانتینو است.

هر چند لعنتی ها امضای تارانتینو را با خود دارد و 4 اپیزود فیلم در کلیت و جزییات شباهت ها و تفاوت هایی اساسی با هم دارند اما این خیال پردازی فرا آوانگارد تارانتینو است که 140 دقیقه وقت شما را پر کرده است.

وسترن اسپاگتی تارانتینو (این اصطلاحی است که خودش به کار می برد) در بخش هایی آنقدر وامدار سینمای جنگ و فیلمسازان آن دهه است که تعجب می کنید تارانتینو هم بتواند شاهکارها را بازسازی کند اما قطعاً چاشنی طنز و خشونت قابل انتظار همه چیز را در هم می کوبد و سنت و جنگ شکلی فانتزی به خود می گیرند.

طبق آنچه از تارانتینو انتظار می رود این خیال پردازی و سبک و سلیقه شخصی فیلمساز است که بر منطق حاکم بر فیلم پیشي می گیرد و البته گروه خشن لعنتی هایش یک هجویه جنگی را سر و سامان می دهند بدون توجه به طرح داستان و قصه لعنتی ها می دانیم تارانتینو قرار است در فیلمش 2 کار مهم انجام دهد اول خشونت تارانتینویی را بر سر و روی فیلم بپاشد و دوم اینکه دنیای جنگ نباید هیچ ارجاع خارجی داشته باشد و کلنل ها و جوخه ها و سرهنگ ها آنطور که تارانتینو می خواهد عمل می کنند و جان می گیرند و جان می دهند.

دنیای نامتعارف، سبک جدیدی است که لعنتی ها را در بر می گیرد کارگردان 46 ساله آمریکایی با کمی تقلید و دستکاری ادای دینش را به قربانیان جنگ انجام می دهد.
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 13:24 | سه شنبه هفدهم شهریور 1388 •

سفرت بخیر اما....

 

 

برای کوچ بنفشه ها

پنجشنبه ای که شفیعی کدکنی آرام کوچ کرد و انگار در چمدانش تمام خاطراتش را با خود برد؛ ایران ردپای کوچه باغ های نیشابورش را در همان فرودگاه گم کرد و مرد رفت تا شاید در غربت، از وطن بگوید و شاید هم وطن را چونان بنفشه های آخراسفند و با خاک و ریشه و پیوند (در جعبه های خاک) همراه خویشتن برد....

 اولین بار که خبر کوچ یکباره شفیعی کدکنی مطرح شد، کمتر کسی باور می کرد مردی که یک عمر از وطن و تمام دلبستگی هایش از سرزمین مادری می گوید ناگهان تصمیم به رفتن بگیرد. این خبر عجیبی بود که همیشه آنچه می خواهیم نمی شود و جز خواست وعلاقه، فاکتورهایی هستند که بی تردید باید پذیرفته شوند واتفاق را معنی کنند.

همه شفیعی کدکنی را می شناسند .م.سرشک برای ایرانیان گم نشده است، حتا اگر اسمش را ندانند مگر می شود گفت کسی نشنیده که یکی هر بار این را برای خود یا دیگری می خواند که «به کجا چنین شتابان

 گون از نسیم پرسید                 دل من گرفته زین   جا    هوس سفرنداری                           ز غبار  این بیابان؟

همه آرزویم  اما     چه کنم که بسته پایم     به کجا چنین شتابان        به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم               سفرت به خیر اما، تو ودوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را....»

حالا مردی که اولین بار با کوچه باغ های نیشابور نام گرفت و بالید انگار مثل کلمه های اتصال شعرش خیلی شتابان از این سرا رفت به جایی که شکوفه ها و باران را سلام دهد.

شاید کدکنی مرد بزرگی است برای فرهنگ بزرگی که از این نوع بزرگان زیاد هم دارد و شاید رفتنش آن هم در آستانه هفتاد سالگی برای مردی که باز یک گونه دیگر وطن را می پرستید دردناک تر باشد؛ اما همه چیز ختم می شود به یک پرسش مرموز و آن اینکه چرا؟ چرا او که اینهمه سال می ماند و با سختی ها سخت می شود ، ناگهان دل می برد و خیلی آرام فصل تازه اش را با خود در جایی دور و
دوردست ها می برد؟! همه می دانند دل مرد با خانه اش است، اما این خانه چه با او کرده که مرد خانه را آواره می کند و حال باید دریغ و حسرت را از یک عمر خانه لابه لای مرزهای دیگری بازگشاید .همه می دانند برای هنرمند و اندیشه بزرگ و والایش جغرافیا خانه نبوده و  نیست.

هنر و اندیشه یک هنرمند خانه اوست ودیگر چند حصار ومرز برای او امکان نمی سازد اما این هنرمند حتماً جایی، کسی، چیزی ، گوشه ای از دلش را طوری تکانده که می رود و مهاجر می شود و وطن را لای جعبه خاکی اش با خود می برد....

او که رفت، اما شفیعی ها و کدکنی ها هستند و نکند آنها هم فصل تازه شان را با خود ببرند از وطن.

کاش برای این همه نخبه هایی که بزرگند وهنرورند و ایران را اعتبار می دهند کمی، نه زیاد؛ شرایطی فراهم می شد تا آنها گمان نکنند غریبه اند و مهجور....

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 13:18 | شنبه چهاردهم شهریور 1388 •

عصر بلوطهاي يخي

 

 

اولین حسی که با دیدن یک انیمیشن به شما دست خواهد داد باید مربوط به قدرت تخیل و جذابیتی باشد که شخصیت های غیرانسانی و کارتونی برایتان به ارمغان می آورند. شاید سال ها پیش وقتی قدرت انیمیشن آنقدرها بالا نرفته بود و همه چیز به چند تصویر متحرک ختم می شد جذابیت دنیای انیمیشن هم بیشتر حول حوادث و ماجراهایی بود که هر کارکتر ساعت ها سخنرانی می کرد اما با پدید آمدن انیمیشن سه بعدی و امکانات کامپیوتری برای ساخت انیمیشن های جدید دیگر شما چندان به دنیای تخیل نمی روید این احساس را وقتی پای پرفروش ترین انیمیشن تاریخ می نشینید آنقدر احساس می کنید که در تمام روابط و حوادث حضوری واقعی می یابید از خوشمزگی ها می خندید، درگیر عواطف می شوید و اشک می ریزید و حتا کفری می شوید. کارلوس سالدانها توانسته آنقدر این فضا را ملموس و انسانی بسازد که به موجودات عجیبش که هر کدام یکی از اعضای بدنشان نچسب است علاقه مند هم می شوید و دوستشان خواهید داشت.

شاید عنوان پرفروش ترین انیمیشن یک تیزر تبلیغی برای Ice age3  به حساب بیاید اما کافی است کمی دقت کنید تا یقین پیدا کنید این عنوان واقعاً در خور اثر است.

دنیای جادویی که کارلوس خلقش می کند از دنیای جذابیت فراتر می رود شاید اعتراضی که در قسمت های قبل به فضاهای یخی و سرد فیلم گرفته می شد این بار با روی آوردن کارکترها به عصر دایناسورها و فضای گرم و رنگ های تندی که به کار رفته این اشکال رفع شده باشد به علاوه تفاوت دیگری که Ice age3 دارد مربوط به جاندارتر کردن شخصیت های scart و بلوطش خوشمزگی های sid برای به دست آوردن یک خانواده، درگیری manny  و Ellie در اتفاق جدیدی که قرار است صاحب فرزند شوند باشد.

در این نسخه سفر به شکلی ماجرایی اتفاق می افتد sid شخصیت کمدی فیلم که حضور با بصیرت و موفقی دارد این بار تحت تاثیر رابطه جدید الی و منی قرار می گیرد و تصمیم می گیرد از سه تخم دایناسور مراقبت کند که در ادامه اتفاقاتی را درست می کند با این تمهید کارگردان پس از پایان یافتن عصر آب ها به سراغ عصر دایناسورها میرود تا یک روال تاریخی به کارش داده باشد.

فیلم سکانس ها و موقعیت های ویژه ای دارد از تیتراژ فیلم که شروع می شود اسکارت و بلوطش را می بینیم که در فضایی رمانتیک واقع شده اند و حضور یک سنجاب ماده و کشمکش که اسکرات باید بین بلوط و سنجاب داشته باشد بخشی جدانشدنی و خارق العاده است که تمام فیلم را گرم می کند اتفاقاً اسکارت موتیفی ، پارازیت گونه است که انگار زنگ تفریح وارد می شود و در روند داستان تاثیر خوبی هم می گذارد. هر چند داستان او و بلوطش به اندازه کافی بامزه است اما وجودش یک توجیه منطقی دارد و صرفاٌ برای سرگرمی نیست کارگردان در این خصوص معتقد است اصلاً حضور scrat در فیلم توجیه اتفاقات دنیای واقعی (قضیه 11 سپتامبر) است جایی که یخچال ها فرو می ریزند و این scrat است که جان سالم به در می برد. از نقاط خیلی مثبت دیگر این فیلم صداگذاری های بی نظیر است به قدری این صدا گذاری ماهرانه اتفاق افتاده که تغییر لحن ها، خشم ، غضب به همراه ری اکشن ها و تکان های لرزان مو و صورت و عضله های چهره کارکترها در صدا نیز قابل مشاهده است.

همه چیز با اینکه ظاهراً انیمیشن و سرگرم کننده است اما جملات ناب و دیالوگ های خوبی هم بینش یافته مي شود: مثلاً manny  در مورد اختلافش با Diego به Ellie می گوید: مردا در مورد مسائل مردونه، مثل مردها صحبت نمی کنند.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ساراحاتمی | 11:50 | سه شنبه دهم شهریور 1388 •